sami ra
۱۴۰۴ تیر ۲, دوشنبه
۱۴۰۴ اردیبهشت ۵, جمعه
خدا نکند گرد پیری بنشیند روی تن عزیزانت ...
توی هر مجلس و مهمانی از حرف زدنشان فیلم میگیرم، صدایشان را ضبط میکنم، وقتی حواسشان نیست عکس های یهویی می اندازم ، همه را آرشیو میکنم ، دلم میگیرد از اینکه یک روزی نداشته باشمشان، فکر کن رشته مرواریدی آویز گردنت باشد ، پاره شود و بریزد و هر دانه اش جایی برود و حتی گم شود .
این حس لعنتی که بعد از چهل سالگی سراغت میآید و تو از این به بعد شاهد خیلی چیزها خواهی بود...
اما دردناک تر از همه ی اینها را من بتازگی تجربه کردم، مهربانی که مرا خیلی دوست دارد تمام طول مهمانی دستم را گرفته بود و هر چند دقیقه یکبار می پرسید سمیرا بچه هم داری ؟
و من جواب میدادم دو تا پسر دارم،اولش خوشحال میشد و بعد برایم افسوس میخورد ای کاش دختری هم داشتی .
و دو دقیقه بعد همین سوال و همین جواب و همین حسرت تکرار میشد .
و منی که نمیدانستم با بغضم چکنم ، این فراموشی خیلی دردناک است .
بقیه هم همینطور، آدمهای سرحال و زیبایی که روز به روز نحیف تر میشوند و تو فقط شنونده دردهایشان خواهی بود.
تنها کاری که از دستم بر می آید سرزدن بهشان است ، آنهم برای دل خودم و البته رسمی که دیگر رواج ندارد .
چه بی حوصله ام امشب .
۱۴۰۴ فروردین ۲۵, دوشنبه
آنها که با چوب جادوی کلام، گفتار، نگاه، رفتار و منشِ ویژه خودشان، تو و جهانت را متحول میکنند
و همه بازیها را بر هم میزنند
کسانی که به دور از قصه های عجیب و پر از لعاب تو را به چالش میکشند و تغییرت میدهند
کسانی که به تو اجازه نمیدهند که خودت را دستِکم بگیری و افق زندگیات را کوچک بپنداری
این جادوگران با قلبهای تپنده و پر شور،
قبیله اصلی تو هستند و باید کنارشان بمانی
۱۴۰۳ مهر ۲۸, شنبه
و من فکر میکنم آدمی ضعیف ترین موجود دنیاست وقتی زجر عزیزش را میبیند و کاری از دستش برنمی آید، او روزهای آخر عمرش خیلی درد میکشید و روزی که او را به خاک سپردیم من آدم دیگری شدم ؛ انگار رفتنش ترس نبودن عزیزانم را بیشتر به رخم میکشید و همین تکه ی قصه مرا تکاند . میدونی مرگ هیچ وقت عادی نمیشود.
و حالا دوباره تماشای درد عزیزی دیگر،
من تابش را ندارم دیگر، من اینجا ماجرا که میرسم رِضاً بِقَضائِكَ و تَسْليماً لِامْرِكَ رو بلد نیستم ، یادم میره بیتابی میکنم و کرکره ی زندگی رو پایین میکشم .
بچه هام مامان میخوان و باید بخاطرشون غمم رو تو دلم پنهون کنم و هی لبخند بزنم و فرم همیشه روشن باشه .
من باید ترس از دست دادن قشنگ های زندگیم رو بفهمم و بپذیرم تا زانوهام قدرت ادامه دادن داشته باشن و قشنگی هایی بسازم که جای حسرت خوردن تو دلم برای همیشه بمونه .
۱۴۰۳ مهر ۲۳, دوشنبه
حالم هیچ خوب نیست؛
فقط همین رو میدونم که در بدترین موقعیت روحی در تمام عمرم قرار دارم.
برای اولین بار تو عمرم دارم آرامبخش میخورم ، منی که همیشه مخالف قرص بودم !
مغزم دیگه پاسخی برای مشکلاتم پیدا نمیکنه و من یکهو تصمیم میگیرم دیگه نباشم.
اما همه ی اینها تو درونم اتفاق میوفته و من نه تنها در ظاهر آرومم بلکه بسیار هم صبوری میکنم .
فقط ممکنه با چند تا جمله بخوام عمق فاجعه رو برای کسی شرح بدم ولی انقدر متهم میشم که دیگه تصمیم گرفتم در همین حد هم چیزی نگم .
خسته ام خیلی خسته . اگه کسی روزی اینجا رو خوند و من نبودم اميدوارم درک کنه من تا چه حد زیر بار این فشار در حال له شدن بودم .
خدایا کمکم کن بیست و سوم مهر ۴۰۲
۱۴۰۳ شهریور ۱۸, یکشنبه
۱۴۰۳ اردیبهشت ۴, سهشنبه
باورم نمیشه شش ماهه که فرصت نکردم بیام اینجا و چیزی بنویسم .
نیک عزیزم
خدارو شکر میکنم که نور این روزهای مایی
من اینجا حدود بیست و چهار ساله که از تمام سختیهام نوشتم
و حالا هم میخوام از سختی شیرین مامان تو بودن بنویسم تا یادم بمونه چقدر قوی بودم
۱۴۰۲ آبان ۱۷, چهارشنبه
۱۴۰۲ تیر ۲۲, پنجشنبه
قسمت با مزه ی زندگی میدونی کجاست؟
اونجایی که "دائما یکسان نباشد حال دوران "
این روزا من لحظاتی رو میگذرونم که هیچ وقت اینطوری نبوده!
یه انزوای مادرانه تو دنیایی که فقط بچه هام توش در اولویتن .
درسته از دید خودم ممکنه یه دور باطل باشه ولی مهم نیست ، بالاخره این روزای قشنگ وابستگی بچه ها بهم تموم میشه و میرن پی زندگی خودشون .
پ.ن) در همین گیر و دار نیک هم یکساله شد !
۱۴۰۱ بهمن ۲۳, یکشنبه
ماجرا از اونجایی شروع شد که من تصمیم گرفتم بچه ها رو ببریم مسافرت گرمسیر .
اما انگار این سفر قبل از اینکه حالم رو بهتر کنه دلیلی شد تا زخمهای کهنه سرباز کنن .
من یادم رفته بود گذشته رو، یادم رفته بود روزای جوونیم رو ، خیال میکردم زندگی از اولش همین قدر سفید و طلایی بوده، اما تک تک خیابونها،درخت ها، دریا، زمین و آسمون برام پر از غم بود . یادآور روزهایی که هیچ شادی توش نبود .
روزگاری که هیچ چیز خوبی نداشت و فقط توش زنده بودم،
دلتنگیش انقدر زیاد بود که رخنه کرد تو این روزام . تنهاییش انقدر بزرگ بود که الان هم حس میکنمش، جاهای خوبشم برام دردآور بود، خاطرات خوبشم باز تهش پر از غم بود .
حالا که برگشتم هنوز حالم بده، دست و دلم بکاری نمیره ، نمیدونم چرا ، ولی مگه ینفر چی کشیده که اینجوری گند میزنه به زندگیش حتی بعد از شونزده سال !
وجب به وجب خاکش رو یادم بود و پر بود برام از خاطراتی که هیچ خنده ای توش نبود، تنها چیزی که بالا میآمد غم و سیاهی سایه خودم بود.
چقدر طول میکشه من به خودم بیام ؟
من همیشه یک کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...
-
من همیشه یک کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...
-
وقتی دکترم نیک رو بدنیا آورد و گذاشتنش رو صورتم یه فسقلی ساکت بود تا نگاهش کردم و گفتم پس اون هیولای توی شکمم ت و بودی؟ اما حالا فکر میکنم...






