۱۴۰۴ تیر ۲, دوشنبه

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود
تکرار جنگ
اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چه بشود آن سایه جنگ نیست
این روزها انگار خواب میبینم
هراسان بیدار میشوم و انگار دیگر خواب نیست
باورم نمیشود 
اما در ته ته قلبم امید دارم به پابان این روزها و رفتن دیکتاتور
فقط خدا کند مثل سال‌های قبل سرخورده تر از قبل نشویم.
دستم به هیچ کاری نمی‌رود فقط یه آدم را بزور بلند میکنم و این طرف و آنطرف میکشم برای بقا!


۱۴۰۴ اردیبهشت ۵, جمعه

خدا نکند گرد پیری بنشیند روی تن عزیزانت ...

 توی هر مجلس و مهمانی از حرف زدنشان فیلم میگیرم، صدایشان را ضبط میکنم، وقتی حواسشان نیست عکس های یهویی می اندازم ، همه را آرشیو میکنم ، دلم می‌گیرد از اینکه یک روزی نداشته باشمشان، فکر کن رشته مرواریدی آویز گردنت باشد ، پاره شود و بریزد و هر دانه اش جایی برود و حتی گم شود .

این حس لعنتی که بعد از چهل سالگی سراغت می‌آید و تو از این به بعد شاهد خیلی چیزها خواهی بود...

اما دردناک تر از همه ی اینها را من بتازگی تجربه کردم، مهربانی که مرا خیلی دوست دارد تمام طول مهمانی دستم را گرفته بود و هر چند دقیقه یکبار می پرسید سمیرا بچه هم داری ؟

و من جواب میدادم دو تا پسر دارم،اولش خوشحال میشد و بعد برایم افسوس می‌خورد ای کاش دختری هم داشتی .

و دو دقیقه بعد همین سوال و همین جواب و همین حسرت تکرار میشد .

و منی که نمی‌دانستم با بغضم چکنم ، این فراموشی خیلی دردناک است .

بقیه هم همینطور، آدم‌های سرحال و زیبایی که روز به روز نحیف تر می‌شوند و تو فقط شنونده دردهایشان خواهی بود.

تنها کاری که از دستم بر می آید سرزدن بهشان است ، آنهم برای دل خودم و البته رسمی که دیگر رواج ندارد .

چه بی حوصله ام امشب .




۱۴۰۴ فروردین ۲۵, دوشنبه

 برای پسرانم :


در کنار آنهایی باش که نور می‌آورند و جادو می‌کنند،

آنها که با چوب جادوی کلام، گفتار، نگاه، رفتار و منشِ ویژه خودشان، تو و جهانت را متحول می‌کنند 
و همه بازی‌ها را بر هم می‌زنند

کسانی که به دور از قصه های عجیب و پر از لعاب تو را به چالش می‌کشند و تغییرت می‌دهند

کسانی که به تو اجازه نمی‌دهند که خودت را دستِ‌کم بگیری و افق زندگی‌ات را کوچک بپنداری

این جادوگران با قلب‌های تپنده و پر شور،
قبیله اصلی تو هستند و باید کنارشان بمانی

اما
اما 
اما ته همه ی اینها فرزندم
دوست داشتن اصلا پیچیده نیست،
فقط
اینکه
بلد باشی که مراقبش باشی و
 بگذاری خیالش 
از همه چیز راحت باشد.

 

۱۴۰۳ مهر ۲۸, شنبه

 و من فکر میکنم آدمی ضعیف ترین موجود دنیاست وقتی زجر عزیزش را می‌بیند و کاری از دستش برنمی آید، او روزهای آخر عمرش خیلی درد میکشید و روزی که او را به خاک سپردیم من آدم دیگری شدم ؛ انگار رفتنش ترس نبودن عزیزانم را بیشتر به رخم میکشید و همین تکه ی قصه مرا تکاند . میدونی مرگ هیچ وقت عادی نمی‌شود.  

 و حالا دوباره تماشای درد عزیزی دیگر،

من تابش را ندارم دیگر، من اینجا ماجرا که میرسم رِضاً بِقَضائِكَ و تَسْليماً لِامْرِكَ رو بلد نیستم ، یادم میره بی‌تابی میکنم و کرکره ی زندگی رو پایین میکشم .

بچه هام مامان میخوان و باید بخاطرشون غمم رو تو دلم پنهون کنم و هی لبخند بزنم و فرم همیشه روشن باشه .


من باید ترس از دست دادن قشنگ های زندگیم رو بفهمم و بپذیرم تا زانوهام قدرت ادامه دادن داشته باشن و قشنگی هایی بسازم که جای حسرت خوردن تو دلم برای همیشه بمونه .



   


 

 

 





- من تو را صادقانه دوست دارم.
به دور از غرور، مثل لحظه‌ی اولين ديدار،
اولين بوسه، اولين آغوش...


۱۴۰۳ مهر ۲۳, دوشنبه

 حالم هیچ خوب نیست؛

فقط همین رو میدونم که در بدترین موقعیت روحی در تمام عمرم قرار دارم.

برای اولین بار تو عمرم دارم آرامبخش میخورم ، منی که همیشه مخالف قرص بودم !

مغزم دیگه پاسخی برای مشکلاتم پیدا نمیکنه و من یکهو تصمیم میگیرم دیگه نباشم.

اما همه ی اینها تو درونم اتفاق میوفته و من نه تنها در ظاهر آرومم بلکه بسیار هم صبوری میکنم .

فقط ممکنه با چند تا جمله بخوام عمق فاجعه رو برای کسی شرح بدم ولی انقدر متهم میشم که دیگه تصمیم گرفتم در همین حد هم چیزی نگم .

خسته ام خیلی خسته . اگه کسی روزی اینجا رو خوند و من نبودم اميدوارم درک کنه من تا چه حد زیر بار این فشار در حال له شدن بودم . 

خدایا کمکم کن بیست و سوم مهر ۴۰۲

۱۴۰۳ شهریور ۱۸, یکشنبه

 



وقتی دکترم
نیک رو بدنیا آورد و گذاشتنش رو صورتم
یه فسقلی ساکت بود
تا نگاهش کردم و گفتم پس اون هیولای توی شکمم تو بودی؟
اما حالا
فکر میکنم این هیولای دوست داشتنی
روز به روز  منو گیج تر میکنه
 نمیدونم اینهمه صبر رو از کجا آوردم ولی فقط اینو میدونم
اونی که این حد زیاد از نافرمانی و لجاجت رو تحمل میکنه، .من نیستم

۱۴۰۳ اردیبهشت ۴, سه‌شنبه

 باورم نمیشه شش ماهه که فرصت نکردم بیام اینجا و چیزی بنویسم .

نیک عزیزم 

خدارو شکر میکنم که نور این روزهای مایی 

من اینجا حدود بیست و چهار ساله که از تمام سختیهام نوشتم

و حالا هم میخوام از سختی شیرین مامان تو بودن بنویسم تا یادم بمونه چقدر قوی بودم 





 
تو جان و جهان منی وروجک یه وجبی من 
آخ خدا قلبم رفت برات فضول قشنگم‌


۱۴۰۲ آبان ۱۷, چهارشنبه



بچه ها دو دسته آن 
لااقل به نظر من !
یا خیلی عاقل و آروم
یا
فقط 
میتونن مادرشان را پیر کنند،
در مورد نیک رای
. قضیه دوم صدق میکنه 


و البته دلیل من برای زندگیست ،
موجودی پر از شور و هیجان
که
نه خستگی می‌شناسد
نه
اصولا از کسی حرف شنوی دارد.
حرف حرف خودش است و بواسطه اینکه
پدرش بسیار می خواهدش
به همان اندازه بلد است چطور
در خانه حکمرانی کند.
فکر کن یک نفر بیاید و زندگیت را زیر و رو کند و
تو فقط قربان و صدقه اش بروی .
تقریبا روزی نیست که بلایی سر خودش نیاورد و جایی
از خودش را کبود و زخمی نکند .
اینجا دور چشمش صدقه سر دویدن بی محابا
و برخوردش به کاناپه حال بود .
دیگر از شدت ضربه ها گریه هم نمی‌کند. 
فقط شیطنت! از لحظه ای که بیدار شود تا لحظه ای که بخواب برود .



۱۴۰۲ تیر ۲۲, پنجشنبه

 قسمت با مزه ی زندگی میدونی کجاست؟

اونجایی که "دائما یکسان نباشد حال دوران "


این روزا من لحظاتی رو میگذرونم که هیچ وقت اینطوری نبوده!

یه انزوای مادرانه تو دنیایی که فقط بچه هام توش در اولویتن .

درسته از دید خودم ممکنه یه دور باطل باشه ولی مهم نیست ، بالاخره این روزای قشنگ وابستگی بچه ها بهم تموم میشه و میرن پی زندگی خودشون .


پ.ن) در همین گیر و دار نیک هم یکساله شد !






۱۴۰۱ بهمن ۲۳, یکشنبه

 


ماجرا از اونجایی شروع شد که من تصمیم گرفتم بچه ها رو ببریم مسافرت گرمسیر .

اما انگار این سفر قبل از اینکه حالم رو بهتر کنه دلیلی شد تا زخمهای کهنه سرباز کنن .

من یادم رفته بود گذشته رو، یادم رفته بود روزای جوونیم رو ، خیال میکردم زندگی از اولش همین قدر سفید و طلایی بوده، اما تک تک خیابون‌ها،درخت ها، دریا، زمین و آسمون برام پر از غم بود . یادآور روزهایی که هیچ شادی توش نبود .

روزگاری که هیچ چیز خوبی نداشت و فقط توش زنده بودم، 

دلتنگیش انقدر زیاد بود که رخنه کرد تو این روزام . تنهاییش انقدر بزرگ بود که الان هم حس میکنمش، جاهای خوبشم برام دردآور بود، خاطرات خوبشم باز تهش پر از غم بود .

حالا که برگشتم هنوز حالم بده، دست و دلم بکاری نمیره ، نمیدونم چرا ، ولی مگه ینفر چی کشیده که اینجوری گند میزنه به زندگیش حتی بعد از شونزده سال !

وجب به وجب خاکش رو یادم بود و پر بود برام از خاطراتی که هیچ خنده ای توش نبود، تنها چیزی که بالا می‌آمد غم و سیاهی سایه خودم بود.

چقدر طول میکشه من به خودم بیام ؟

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...