دلم بدجوری هوس کرده اتصال دارلینگتون بزنم از همون زوج دارلینگتونیهای توپ که جفت کلکتورهاشون سفت سفت بهم چفت بشه که اگه بیس یکیشون با امیتر اونیکی تحریک بشه دیگه همه چی حله ، یه ترکیب واحد که دمش خیلی گرمه ...
چیزه ممممم ... ما به یک عدد ترانسیزتور از جنس خودمون نیازمندیم !!!
۱۳۸۲ آذر ۱۸, سهشنبه
۱۳۸۲ آذر ۱۴, جمعه
خیلی اتفاقی یه لیست از یه سری کتاب بدستم رسید رفتم و اونایی که شیک تر و ناشناخته تر از بقیه بودن رو خریدم ، تصمیم گرفتم آروم آروم بخونم تا روی ذهنم تاثیر بذاره واقعاً مخربترین کلاسی که توی عمرم رفتم دوره تند خوانی بوده ... هر یه جمله رو با یه عالمه تلقین به خورد ذهنم میدم تا حالیم بشه من حق ندارم به خودم ظلم کنم !!! بله دیگه ... نفسم بند نمی آد ، اشکام سرازیر نمیشن ، دلم نمیگیره ،شبا هم آروم خوابم میبره ... اصولاً با حالم ... با شرایط بدجوری کنار میام !!!
۱۳۸۲ آذر ۱۱, سهشنبه
اونقدر دریا قشنگ بود که نتونستم نایستم و زیر بارون تماشا نکنمش ...
اونقدر بارون ملوس بود که نتونستم وسط کلاس نزنم بیرون ...
اونقدر کف خیابون آب جمع شده بود که نتونستم با سرعت نرونم تا از دو طرف ماشین آب شرررررررر نپاشه به هیکل ماشین بغلی ...
اونقدر شمشادا خوشرنگ شدن که دلم نیومد یه شاخشونو از دم در نکنم ...
اونقدر درخت پشت اتاقم سنگین شده که دلم نیومد تکونش ندم تا قطره ها یهویی نریزن روی سرم ...
اونقدر کیفور شدم که دلم نیومد خلق خدا از شنیدن صدای بارون و موج دریا بی نصیب بمونن ولی نبود هیچکی نبود که با من از ته دل بخنده و جیغ بزنه و از ماشین بپره پاییونو رو ماسه ها بدووه ... نبود !!!
عجب بارون ندیده ای شدم ها !!!
۱۳۸۲ آذر ۱۰, دوشنبه
قیافه من از بالا شبیه همون کارتونست که یه موش کور از زیر خاک میومد بالا با این تفاوت که من موش کوره باشم و به جای خاک هم کتاب و کاغذ ...
بارون خوشگلی می آد و من بد جوری انرژی مند دراز کشیدم و دنبال مدادی میگردم که گذاشتم پشت گوشم تا روی چکنویسهای بدرنگی که یک عصر دل انگیز برای خالی نبودن عریضه خریدم بنویسم :
تنها كه از پل عبور ميكنم
رود وسوسه ايست
كه زير پايم را خالي ميكند
اما
دستت را اگر به من بدهي
راستش دلم ميخواهد
آن سوي اين پل زيبا را هم ببينم!
مي آيي؟
_ راستی چرا هر وقت من هوس میکنم خودمو لوس کنم جماعت بی capacity میشوند ؟؟؟
۱۳۸۲ آذر ۴, سهشنبه
اینجا هوا سردتره ، پرده ها رو کنار میزنم با نفس هام روی شيشه دفتری می سازم و با انگشت راستم خط می کشم و مینویسم : وسعت غربت تنهایی دل آدم ...
مادر بزرگ از توی حیاط برام دست تکون میده ؛
پدر بزرگ میگه : چرا گریه میکنی ؟
نوشته هامو پاک میکنم پرده ها رو میکشم و میرم سرمو میذارم روی پاهاش ...
چشمامو میبندمو با خودم میگم : آخه انگشتام یخ کردن !
۱۳۸۲ آذر ۳, دوشنبه
۱۳۸۲ آبان ۲۹, پنجشنبه
امروز اولين باران پائيزي باريد...
کنار پنجره نشستم و لیوان چاي دستم را سوزاند...
قطرات باران آنقدرقدرت ندارند که به شيشه بخورند...
پنجره را دوست دارم، مخصوصاً اگر تميز و شفاف باشد...
پنجره من مشرف به يک دشت سبز است هميشه سبز ...
لیوان چاي را دوست دارم، دستم را گرم مي کند...
باران را نمي بينم، آسمان بدجوري گرفته است، شيشه کاملا بخار کرده...
آتش سرخ مرا به گرم شدن دعوت مي کند...
اگر گول سرخیش را نخورم و نسوزم
فنجان از دستم به زمين مي افتد...
آسمان باران ابر آبی ابدیت ؟؟!!
دلم برايت تنگ مي شود...
شايد ديگر کنار پنجره نشينم...
شايد ديگر چاي نخورم...
شايد ديگر باران را حس نکنم...
شايد ديگر...
شايد ديگر...
شايد ديگر نباشم...
امروز اولين باران پائيزي باريد...
۱۳۸۲ آبان ۲۷, سهشنبه
زنگ زنگ تلفن ، همه میخوان بدونن من الان کجای جمعیتم و چرا نمیرم اون بالا و منم هر بار باید توضیح بدم که خونم و امروز نیومدم دانشکده و از هیچی خبر ندارم .
از آخرین اعتصاب بچه ها که نماینده بچه ها بودم و رفتم یه مشت داد و بیداد کردم و یه مشت سوت و دست زدن و یه مشت وعده شنیدیم و نتیجه این مشت مشت ها هیچی نشد تصمیم گرفتم که دیگه حنجره خودمو خسته نکنم . هیچوقت ... گذشت اونموقعی که میخواستم به خیلیا ثابت کنم یه دختر میتونه از حقش دفاع کنه و درسایه این روحیه ، اجازه نمیدادم کسی حریممو نادیده بگیره .
ولی امروز اگه یه عده اعتراض دارن به من مربوط نیست من که مشکل ندارم . صاف میرمو میام تا گربه شاخم نزنه . دیگه نه تو انجمن اسلامی میرم نه کانون علمی نه گروه تأتر ، نه از سرویسها استفاده میکنم نه از سلف نه از سایت نه از دستشویی نه از سالن ورزشی و نه آموزش فوق .
پس فردا هم که درسم تموم شد میرم جایی که باید کار میکنم هیچوقت هم اعتراض نمیکنم که از حالا بخوام بخاطرش تربیت بشم ... امروز اگه توان داد زدن داشته باشم ميرم اونجايی که به خودم ظلم شده داد ميزنم نه واسه آدمايی که خودشونم نميدونن چی ميخوان .
۱۳۸۲ آبان ۲۵, یکشنبه
یا انیس من لا انیس له ...
یکی از معدود مهمونیایی بود که خستم نکرد . البته زحمت غذا ، بجز نذری خودم ، افتاد گردن مامان و سه نفر ديگه . وسط کار و شلوغی دم افطار یه بغضی گلومو گرفته بود عجیب . بی دلیل اشک توی چشمام جمع شده بود . حالا که فکرشو میکنم اون لحظه که داشتم سفره رو میچیدم و گوله های اشک توی چشمام غل می خورد ٬ تو حال و هوای خودم بودم یکی اگه حواسش به من بوده چه فکری پیش خودش میکرده . خودم خوب میدونم که این روزا خودمو اونقدر با طرحمون درگير کردم تا کمتر اون حس ویروونی اذیتم کنه ولی مگه میشه بخوای نخوای یاد تلخيا میافتی و اونموقع جلوی اشکتو اگه بتونی بگیری حرفه .
یادم به اون زنی میافته که بچشو قبل از اونکه بدنیا بیاد از دست داده شایدم دیگه نتونه بچه ای داشته باشه دلم واسش میسوزه . هر چند یه روزی دلمو شیکوند هر چند یه روزی برام غصه ساخت هر چند این روزها همش دارم تقاص بی اعتمادی ها و بدبینی هایی رو پس میدم که اونو شوهرش تو دلم کاشتن ، ولی هیچوقت واسش بدنخواستم حتی اون شب سردی که اومد پیشمو بغلش کردم و از ته دل بهش گفتم تو فرشته نجات من بودی هیچ وقت آرزوی درد و بدبختی براش نکردم ... یادم به اون میفته و واسش دعا میکنم . هیچوقت بدخواه کسی نبودم . سفر کردم ولی نه با نفرت نه با کینه ولی چرا باید هر بار که چایی و شکلات میخوردم تنها می بودم ؟
صدای ربّنا که میاد از این فکرا هم میام بیرون مگه نه اینکه حاج بهرام دختراشو اونقدری قوی بار آورده که غصه های کوچیک زندگی نمیتونه اونا رو از پا در بیاره مگه نه اینه حاج بهرام سفارش کرده هیچ وقت نذاریم کسی اشکمونو ببینه مگه نه اینکه یادمون داده که چطور دلمون به وسعت دریا باشه پس این لوس بازیها چی چیه ؟
از نذری خودم که میچشم میبینم که همهچيش به اندازه بوده خدا قبول کنه به نیت موفقیت یکی بود که قسمت شد امروز اداش کنم امیدوارم همیشه و همه جا موفق باشه و سلامت و خوش دل .
نمیدونم این شبا این دعا خوندنا این قرآن سرگذاشتنا این اشک ریختنا این توبه کردنا چقدر میتونه فرداهای مارو عوض کنه چقدر روی خودمون اثر ميذاره چقدر دلمون از اون سیاهیهایی که گرفته پاک میشه نمیدونم ...
نمیدونم این سختیها چه حکمتی داره میخواد یاد خدا بیافتیمو و یادمون نره کجای کاریم ؟ یا وسط پیشونیمون نوشته که همیشه باید یه ضربه محکم آماده باشه تا میون دلخوشیمون دوبامبی فرود بیاد وسط کلمون ؟؟؟
حالت به شود دل بد مکن !
۱۳۸۲ آبان ۲۱, چهارشنبه
۱۳۸۲ آبان ۱۹, دوشنبه
یا غافر الخطایا ...
از امروز هفت روز سبزمون شروع ميشه . خونه پر میشه از زن . همه با دل پر از درد ميان به اميد اينکه هموني که اون بالا نشسته بشنوه و اجابت کنه . همه جا تاريک ميشه و کسي کسيو نميبينه . همه ناله ميکنن . هر کي به اندازه غصه و حاجتش . همه محتاج و اميدوار .
ملافه هاي مبلا رو برميدارم تو تموم گلدونا گلهاي سفيد ميخک ميذارم . روي ميز مخمل مشکي پهن ميکنم . قرآن سفيده خودمو ميذارم روي رحل . شمعها رو روشن ميکنم . هر دو نفر يکي يه قرآن ميذارم با يه مفاتيح و يه نيم دستي که توش چندتا دستماله با يه شمع سفيد واسه موقعي که چراغها خاموش شد . همه چيز آمادست واسه دو سه ساعت ديگه .
پ.ن) امروز گذشت اولش هي بايد خوش آمد ميگفتم و مثل دلقکا لبخند میزدم ولی يواش يواش جيم شدم و رفتم گوشه ناهار خوري نشستم . کلي احساس شرمندگي کلي حسرت کلي پشيموني کلي ناخالصي . فقط خواستم ازش که منو ببخشه و مريضمو شفا بده . وقتي همه رفتن يه عطري منو کشوند توي اتاقا ، عطري که هيچ کدوم از عطراي خونمون اين بو رو نميده . کسي هم اينجا نيومده بود که عطرش اينجا رو بگيره به مامان که گفتم نگو اونم خيال کرده بود که من رایحه ياس و مريم خريدم . ممممممم من ميدونم چيه ، خوب ميدونم ...
۱۳۸۲ آبان ۱۷, شنبه
۱۳۸۲ آبان ۱۶, جمعه
۱۳۸۲ آبان ۱۰, شنبه
۱۳۸۲ آبان ۵, دوشنبه
۱۳۸۲ آبان ۳, شنبه
۱۳۸۲ آبان ۱, پنجشنبه
مهر ماه هم عين باد گذشت ٬ خاصیت پاییز همینه نمیذاره لمسش کنم ٬ ولی این روزا یه حس و حال دیگه داره متفاوت با قبلترها ... خودمم هم عوض شدم شاید برونگرا تر ، ترجیح میدم دورم شلوغ باشه تا کمتر تنها باشم شايد چون احساساً ضعيف و آسيبپذير شدم ، گاهی واقعاً احساس يأس و نوميدي میکنم ، گريه كردن رو هم بد نميدونم ؛ ديگه برام سخته که خوب رو از بد تشخيص بدم .
... دیگر برای تحمل خیلی چیزها ظرفيتی هست که يک روز به سر می رسد ...
۱۳۸۲ مهر ۲۹, سهشنبه
به روی خودم نمی آوردم که میدونم بعد از مدتها دوباره برگشتن پیشم . ولی خداییش خیلی خل و ملنگن . فکر نمیکردم با وجود قتل عام فامیلاشون بازم اینورا آفتابی بشن . هیچی دیگه این چند روز کافی بود یه ظرف خوراکی بدون سر من بذارم لبه پنجره . آخه میز ندارم که بازار شامه ! تموم زندگیم روی میزم ولو هست . منم میذارمش کنار پنجره طوری که اگه دست راستمو از عقب کشش بدم میتونم بهش برسم یا فوقش نوک پامو فشار بدم به ته میز تا صندلیه طبق فرمون من بره عقب .من که اغلب یادم میره . اینا هم که پررو . زودی میان و میذارن کولشونو د برو .
دیگه من ذله شدم بسکه دستمال خیس کردم انداختم رو تنشون بعدم برم شستم . امروز نشستم و دیدم که از کجا میان . بعد هم پودر پیف پافو خالی کردم رو سرشون .
بعدشم نشستمو تلو تلو خوردنشونو تماشا کردم . چه دست و پایی میزدن واسه حفظ حیاتشون . حالا انگار بود و نبودشون چه دردی رو دوا میکنه .خودشون که حالیشون نیس . خیال میکنن دو دو زدن واسه یه دونه برنجی که از دست ما میافته مهمه خیال میکنن بهم رسیدنشونو شاخکشونو بهم مالیدن کیف میده .
حالا من موندم و صد گرم جسد مورچه با یه عالمه پشیمونی ٬ هر چی که نبود هم اتاقیام بودن ٬ هم اتاقيای ريز سياه چندش آور که يا دورم طواف ميکردن يا روی کيبورد و مانيتور و برگه ها و کتابام قدم ميزدن یا توی لیوانو بشقاب و قندونم وول میخوردن .
آهههههههههههه دنيا خيلی بی وفاست ...
۱۳۸۲ مهر ۲۱, دوشنبه
۱۳۸۲ مهر ۱۵, سهشنبه
انتظار ، فرسوده ات می کند
و صبر ... غرورت را به تمامی در هم می شکند
روحت را خراش می دهد و آرام آرام ، صيقلی ات می کند ...
سال هاست که از مقابل آن تخته سنگ ، آن تکه کوه ، و آن تک درخت ِ تنها می گذری، هر روز سهمشان اينست : نيم نگاهی از سر آشنايی و عبور .
اما خوب تر که ببينی
لبه های ناهموار تخته سنگ و تکه کوه ، ديگر آن قدرها هم بُرنده نيست
تيزی ها بُردبارانه به انحنا نشسته اند .
تک درخت مغرور کنارهء راه هم فروتن شده، مهربان است و صبور و پذيرا .
انگار که سنگ و کوه و درخت هم به انتظار مانده اند .
در انتظار رهگذری شايد ، مسافری .
که بيايد و نرود .
که بيايد و بماند .
۱۳۸۲ مهر ۱۲, شنبه
۱۳۸۲ مهر ۱۱, جمعه
... كافي است زن باشي تا مغزت درست جايي كه بايد كار كند از كار بيوفتد ، كافي است زن باشي تا از هر چيز دركي عجيب و خرافي پيدا كني ، كافي است زن باشي تا هميشه دستپاچه نگران چهار قدت باشي كه از روي سرت سر نخورد . / زن مجبور بود در ذهنش بزرگ ، بزرگ و بزرگ شود و چون اين همه بزرگي امكان نداشت مجبور بود خودش را در بزرگي ديگري غرق كند ، غافل از اينکه ...
۱۳۸۲ مهر ۹, چهارشنبه
فکر ميکنم لايه هاي مختلفي از هوش وجود داره و همه ما به نوعي يه جايي وسط اين لايه ها جا گرفتيم.
يکي اونقدری هوشش ميرسه که به خريت اطرافيانش پي ميبره و کلي اعصابش ناراحت ميشه. يکي ديگه يه کم باهوش تره و ميدونه با اين اختلاف سطح درک چطور کنار بياد که سرش درد نگيره. يکي ديگه از اون هم باهوش تره و از خريت اوني که اونقدر خودش رو به بيخيالي زده تا خريت از خودش خرتر ها اذيتش نکنه عصباني ميشه. يکي ديگه بعد از اون مياد و...
من دارم به اينکه دارم فکر ميکنم فکر ميکنم که دارم فکر ميکنم که ...
۱۳۸۲ مهر ۳, پنجشنبه
خیلی بده وقتی مجبور میشی با دستای خودت لباساشو تا کنی . خیلی بده هر چیزی که فکر میکنی لازمش میشه رو برش بذاری . خیلی بده که هر چیزی که توی استفاده کردنش با هم شریک بودید حالا مال خودت تنها باشه . خیلی بده که دیگه کسی نباشه تا وظائفتو بندازی گردن اون . خیلی سخته که مسافرتو راهی کنی . میترسم ! یه عمر بالای سرش بودم حالا چطور بیخبر بمونم از اینکه چطور لحظه هاشو میگذرونه ؟
چطور شبایی که خیلی دلم میگیره بغلش کنم تا از همپا گریه کردنش احساس سبکی کنم ؟ چطور همه اینا رو ببینم و به روی خودم نیارم تا اشکمو نبینه ؟
الهی فدای اون دل نازکتر از گنجیشکت بشم من بی تو دق میکنم همشیره !
۱۳۸۲ شهریور ۳۰, یکشنبه
بااینکه ميدونه حساسم قبل از اینکه بره اداره توی لیوان من شیر میخوره ،عمداْ نصفه و نیمه میذارتش و میره تا وقتی بيدار شدم ببینم و لجم بیشتر دربیاد . بابا به اين بدجنسی نوبره والله !
اين روزا کم دلم نازک شده ٬ از زمين و آسمون هم واسم ميباره امروز وقتی رفتم تسبیحمو بردارم دیدم دونه هاش پخش زمین شد چیکارش کنم مثل روز اولش نمیشه که تسبیح نازنین خوشبوی گلی من با نخ ابریشمی قهوه ایش همیشه و همه جا همراهم بوده ٬ حالا من با چی بشینم اون هزار تا صلواتی که بدهکارمو بشمرم ؟ با سر انگشتام ؟
۱۳۸۲ شهریور ۲۶, چهارشنبه
نگذاشتم هیچکی بفهمه چرا روز آخری لب به غذا نزدم هر کی هم ازم پرسید چرا چشمات قرمزه یه چیزی سر هم کردم و تحویل دادم با اینکه میتونستم بیشتر بمونم نموندم و کلی بد و بيراه حواله خودم کردم... کلی خر کیف شدم وقتی دیدم اونقدر دوست مهربون از اینور و اونور داشتم که توی موعد مقرر انتخاب واحد منو انجام دادن و نگذاشتن بلای سال قبل سرم بیاد ...
۱۳۸۲ شهریور ۲۵, سهشنبه
تموم شد به سرعت باد و روشني مهتاب . لحظه به لحظش پر از خاطره و خنده و دلهره . باورم نميشه اونهمه شلوغي در عرض چند ساعت جاشو به اين سکوت بي خاصيت داده باشه اونقدر بي هويت که وقتي يه آهنگ اونو از پا درمياره صداهاي گذشته به سکوت فعلي پيروز ميشه .
کنار همه اون شاديها و با هم بودناي هميشگي يه چيز ديگه هم بود شايد قشنگترين زندگيم تابحال ، فراموش نشدني ترين و بهترين .
دلم براي همه تنگ خواهد شد...
۱۳۸۲ شهریور ۷, جمعه
امروز روي آينه اتاقت با اون رژ قرمزه که مونده بودي به چه دردت ميخوره چی نوشتی؟
...........
بدجور عاشق سنگ فيروزه ام . وجه تشابهشون عشقيه که به جفتشون دارم ، تازگیا هرکدومو ميبينم ياد اون يکی ميافتم . فعلاْ يکيشونو ميندازم گردنم ، اینطوری هم این پیشمه هم نمیذاره اون یادم بره . تا بعدشم که خدا کریمه ! شاید این سعادت نصیبمون شد که جفتشون کنارم باشن ...
۱۳۸۲ شهریور ۴, سهشنبه
۱۳۸۲ شهریور ۲, یکشنبه
وسواس انتخاب تاکسی ذلم کرده بود ، روزنامه جام جم حائل من و خورشید بود ، هر چند لحظه یکبار یه گوله درشت از کنار صورتم غل میخورد و می افتاد پایین . کلی به خودم لعنت فرستادم چرا امروز که بابا ماشینو لازم داشت واسه بیرون اومدن انتخاب کردم .
راهنما زد و ایستاد خندم گرفت ، پریدم و سوار شدم ... آشنا نبود ، نمیشناختمش کنارش نشستم ، یه بطری آب و يخ کنار دستش بود ، هر چند دقیقه ای یه قلپ سرمیکشید و با دستکش سفیدش پیشونیشو پاک میکرد ٬ هاج و واج نگاهش میکردم ، بوق زدنش ،دنده عوض کردنش ، دست بلند کردنش ; مشتی و موقر !
موقع پیاده شدن لپشو کشیدم و گفتم شمارتو میدی میخوام توی زنان ایران بگم که هستی ! « چه احمقانه بود حرفم ... » ، خنده تلخی کرد و گفت چه دردی رو از من دوا میکنه ؛ یه بوق کوتاه زد و دستش رو به علامت خداحافظی تکون داد ، راهنما زد و رفت .
۱۳۸۲ مرداد ۳۱, جمعه
خدایا چشیدن طعم شیرین زندگی گاهی وقتا خیلی به دل میشینه ، بذار رویاهامون با سرنوشتمون قرین بشه و همیشه این نباشه که چیزی رو که آرزوشو داریم به ضررمون باشه و خلافش به مصلحت ... خدایا بذار گرمای اونور پنجره دلمو گرم کنه همیشه نشستن مقابل خنکای این طرف خونسردم کرده . خدایا به لحظه هام برکت بده . به دلم روشنایی بده ، به فکرم بال و پر بده . به فردام شادی بده . وجودمو سرشار از گرمی و سبزی و بلندی و عشق و شادی و نور و رنگ و طراوت کن . خداوندا نذار عقلم اسیر احساسم شه ، احساسم اسیر وجدانم شه ، وجدانم اسیر ظواهر شه . خدایا به دوستانم این قدرت رو بده که اون چیزای رو که هرگز نمیگم رو بشنون ...
۱۳۸۲ مرداد ۲۹, چهارشنبه
امروز هوس کردم که با پای برهنه روی ساحل تمیز راه برم ، کفشامو درآوردم و رها شروع کردم به راه رفتن ؛ تنها ، کر و کور .
بعدش نشستم و به دورترین نقطه خیره شدم ، به خودم فکر کردم به روزهام ، به نهایت تنهاییم ، به آدمها ، به اوناییکه دوسم دارن چون دوسشون دارم ،
به آینده ، به زندگی ، به اخلاقم ، به فکرام ، به اشتباهام ، به هر چی که باعث شده بود این بغض لعنتیم توی سینم خونه کنه ولی اونقدر قدرت نداشته باشم که بریزمش بیرون
صدای موج دریا بود عظمتش بود یا رنگ آبیش یا اینکه همش نمیدونم یکمی سبکترم کرد تا اینکه برگشتم ...
۱۳۸۲ مرداد ۲۸, سهشنبه
۱۳۸۲ مرداد ۲۱, سهشنبه
دو سه روزیه که بد جوریه پکرم ، تنها کاری هم که اینجور موقعها میتونم کنم اینه که بست بشینم و با هیچکی حرف نزنم . ظهری مامان واسم پیغوم فرستاده دختری که قهر میکنه شوهر میخواد . میدمت بری تا از شر اخم و تخمتم خلاص شیم .
نمیدونم اگه ناراحت نباشم کار دیگه ای ازم برمی آد یا نه ولی همیشه یاد گرفتم ببخشم
هر چند فراموش نکنم . رفتن اونقدر هم سخت و هولناک نیست ، اینکه یکی میمونه یا میره
غیر قابل پیش بینیه و نمیشه واسش قول داد ، از دو حال خارج نیست یا میخوای طرفت
بمونه یا بره ؛ با خودتم که رودربایستی نداری ، اگه خواستی بمونه " خودت " نگش دار
، اگه هم نخواستی باز هم "خودت" حالیش کن تا اونم تکليف خودشو بدونه اين تو آب نمک
خوابوندن خیلی کلمه قبیحیه چون میتونه واقعاً یکیو بدبخت کنه پس همیشه رو راست باش
و قوی !
من همیشه یک کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...
-
من همیشه یک کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...
-
وقتی دکترم نیک رو بدنیا آورد و گذاشتنش رو صورتم یه فسقلی ساکت بود تا نگاهش کردم و گفتم پس اون هیولای توی شکمم ت و بودی؟ اما حالا فکر میکنم...