امروز روي آينه اتاقت با اون رژ قرمزه که مونده بودي به چه دردت ميخوره چی نوشتی؟
...........
بدجور عاشق سنگ فيروزه ام . وجه تشابهشون عشقيه که به جفتشون دارم ، تازگیا هرکدومو ميبينم ياد اون يکی ميافتم . فعلاْ يکيشونو ميندازم گردنم ، اینطوری هم این پیشمه هم نمیذاره اون یادم بره . تا بعدشم که خدا کریمه ! شاید این سعادت نصیبمون شد که جفتشون کنارم باشن ...
۱۳۸۲ شهریور ۷, جمعه
۱۳۸۲ شهریور ۴, سهشنبه
۱۳۸۲ شهریور ۲, یکشنبه
وسواس انتخاب تاکسی ذلم کرده بود ، روزنامه جام جم حائل من و خورشید بود ، هر چند لحظه یکبار یه گوله درشت از کنار صورتم غل میخورد و می افتاد پایین . کلی به خودم لعنت فرستادم چرا امروز که بابا ماشینو لازم داشت واسه بیرون اومدن انتخاب کردم .
راهنما زد و ایستاد خندم گرفت ، پریدم و سوار شدم ... آشنا نبود ، نمیشناختمش کنارش نشستم ، یه بطری آب و يخ کنار دستش بود ، هر چند دقیقه ای یه قلپ سرمیکشید و با دستکش سفیدش پیشونیشو پاک میکرد ٬ هاج و واج نگاهش میکردم ، بوق زدنش ،دنده عوض کردنش ، دست بلند کردنش ; مشتی و موقر !
موقع پیاده شدن لپشو کشیدم و گفتم شمارتو میدی میخوام توی زنان ایران بگم که هستی ! « چه احمقانه بود حرفم ... » ، خنده تلخی کرد و گفت چه دردی رو از من دوا میکنه ؛ یه بوق کوتاه زد و دستش رو به علامت خداحافظی تکون داد ، راهنما زد و رفت .
۱۳۸۲ مرداد ۳۱, جمعه
خدایا چشیدن طعم شیرین زندگی گاهی وقتا خیلی به دل میشینه ، بذار رویاهامون با سرنوشتمون قرین بشه و همیشه این نباشه که چیزی رو که آرزوشو داریم به ضررمون باشه و خلافش به مصلحت ... خدایا بذار گرمای اونور پنجره دلمو گرم کنه همیشه نشستن مقابل خنکای این طرف خونسردم کرده . خدایا به لحظه هام برکت بده . به دلم روشنایی بده ، به فکرم بال و پر بده . به فردام شادی بده . وجودمو سرشار از گرمی و سبزی و بلندی و عشق و شادی و نور و رنگ و طراوت کن . خداوندا نذار عقلم اسیر احساسم شه ، احساسم اسیر وجدانم شه ، وجدانم اسیر ظواهر شه . خدایا به دوستانم این قدرت رو بده که اون چیزای رو که هرگز نمیگم رو بشنون ...
۱۳۸۲ مرداد ۲۹, چهارشنبه
امروز هوس کردم که با پای برهنه روی ساحل تمیز راه برم ، کفشامو درآوردم و رها شروع کردم به راه رفتن ؛ تنها ، کر و کور .
بعدش نشستم و به دورترین نقطه خیره شدم ، به خودم فکر کردم به روزهام ، به نهایت تنهاییم ، به آدمها ، به اوناییکه دوسم دارن چون دوسشون دارم ،
به آینده ، به زندگی ، به اخلاقم ، به فکرام ، به اشتباهام ، به هر چی که باعث شده بود این بغض لعنتیم توی سینم خونه کنه ولی اونقدر قدرت نداشته باشم که بریزمش بیرون
صدای موج دریا بود عظمتش بود یا رنگ آبیش یا اینکه همش نمیدونم یکمی سبکترم کرد تا اینکه برگشتم ...
۱۳۸۲ مرداد ۲۸, سهشنبه
۱۳۸۲ مرداد ۲۱, سهشنبه
دو سه روزیه که بد جوریه پکرم ، تنها کاری هم که اینجور موقعها میتونم کنم اینه که بست بشینم و با هیچکی حرف نزنم . ظهری مامان واسم پیغوم فرستاده دختری که قهر میکنه شوهر میخواد . میدمت بری تا از شر اخم و تخمتم خلاص شیم .
نمیدونم اگه ناراحت نباشم کار دیگه ای ازم برمی آد یا نه ولی همیشه یاد گرفتم ببخشم
هر چند فراموش نکنم . رفتن اونقدر هم سخت و هولناک نیست ، اینکه یکی میمونه یا میره
غیر قابل پیش بینیه و نمیشه واسش قول داد ، از دو حال خارج نیست یا میخوای طرفت
بمونه یا بره ؛ با خودتم که رودربایستی نداری ، اگه خواستی بمونه " خودت " نگش دار
، اگه هم نخواستی باز هم "خودت" حالیش کن تا اونم تکليف خودشو بدونه اين تو آب نمک
خوابوندن خیلی کلمه قبیحیه چون میتونه واقعاً یکیو بدبخت کنه پس همیشه رو راست باش
و قوی !
من همیشه یک کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...
-
من همیشه یک کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...
-
وقتی دکترم نیک رو بدنیا آورد و گذاشتنش رو صورتم یه فسقلی ساکت بود تا نگاهش کردم و گفتم پس اون هیولای توی شکمم ت و بودی؟ اما حالا فکر میکنم...