۱۳۸۲ مرداد ۲۹, چهارشنبه

امروز هوس کردم که با پای برهنه روی ساحل تمیز راه برم ، کفشامو درآوردم و رها شروع کردم به راه رفتن ؛ تنها ، کر و کور .
بعدش نشستم و به دورترین نقطه خیره شدم ، به خودم فکر کردم به روزهام ، به نهایت تنهاییم ، به آدمها ، به اوناییکه دوسم دارن چون دوسشون دارم ،
به آینده ، به زندگی ، به اخلاقم ، به فکرام ، به اشتباهام ، به هر چی که باعث شده بود این بغض لعنتیم توی سینم خونه کنه ولی اونقدر قدرت نداشته باشم که بریزمش بیرون
صدای موج دریا بود عظمتش بود یا رنگ آبیش یا اینکه همش نمیدونم یکمی سبکترم کرد تا اینکه برگشتم ...

هیچ نظری موجود نیست:

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...