۱۳۸۲ شهریور ۲, یکشنبه

وسواس انتخاب تاکسی ذلم کرده بود ، روزنامه جام جم حائل من و خورشید بود ، هر چند لحظه یکبار یه گوله درشت از کنار صورتم غل میخورد و می افتاد پایین . کلی به خودم لعنت فرستادم چرا امروز که بابا ماشینو لازم داشت واسه بیرون اومدن انتخاب کردم .
 راهنما زد و ایستاد خندم گرفت ، پریدم و سوار شدم ... آشنا نبود ، نمیشناختمش کنارش نشستم ، یه بطری آب و يخ کنار دستش بود ، هر چند دقیقه ای یه قلپ سرمیکشید و با دستکش سفیدش پیشونیشو پاک میکرد ٬ هاج و واج نگاهش میکردم ، بوق زدنش ،دنده عوض کردنش ، دست بلند کردنش ; مشتی و موقر !
 موقع پیاده شدن لپشو کشیدم و گفتم شمارتو میدی میخوام توی زنان ایران بگم که هستی ! « چه احمقانه بود حرفم ... » ، خنده تلخی کرد و گفت چه دردی رو از من دوا میکنه ؛ یه بوق کوتاه زد و دستش رو به علامت خداحافظی تکون داد ، راهنما زد و رفت .
 

هیچ نظری موجود نیست:

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...