تموم شد به سرعت باد و روشني مهتاب . لحظه به لحظش پر از خاطره و خنده و دلهره . باورم نميشه اونهمه شلوغي در عرض چند ساعت جاشو به اين سکوت بي خاصيت داده باشه اونقدر بي هويت که وقتي يه آهنگ اونو از پا درمياره صداهاي گذشته به سکوت فعلي پيروز ميشه .
کنار همه اون شاديها و با هم بودناي هميشگي يه چيز ديگه هم بود شايد قشنگترين زندگيم تابحال ، فراموش نشدني ترين و بهترين .
دلم براي همه تنگ خواهد شد...
۱۳۸۲ شهریور ۲۵, سهشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
من همیشه یک کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...
-
من همیشه یک کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...
-
وقتی دکترم نیک رو بدنیا آورد و گذاشتنش رو صورتم یه فسقلی ساکت بود تا نگاهش کردم و گفتم پس اون هیولای توی شکمم ت و بودی؟ اما حالا فکر میکنم...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر