۱۳۸۲ شهریور ۲۶, چهارشنبه

نگذاشتم هیچکی بفهمه چرا روز آخری لب به غذا نزدم هر کی هم ازم پرسید چرا چشمات قرمزه یه چیزی سر هم کردم و تحویل دادم با اینکه میتونستم بیشتر بمونم نموندم و کلی بد و بيراه حواله خودم کردم... کلی خر کیف شدم وقتی دیدم اونقدر دوست مهربون از اینور و اونور داشتم که توی موعد مقرر انتخاب واحد منو انجام دادن و نگذاشتن بلای سال قبل سرم بیاد ...

هیچ نظری موجود نیست:

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...