۱۳۸۲ شهریور ۳۰, یکشنبه

بااینکه ميدونه حساسم قبل از اینکه بره اداره توی لیوان من شیر میخوره ،عمداْ نصفه و نیمه میذارتش و میره تا وقتی بيدار شدم ببینم و لجم بیشتر دربیاد . بابا به اين بدجنسی نوبره والله !
اين روزا کم دلم نازک شده ٬ از زمين و آسمون هم واسم ميباره امروز وقتی رفتم تسبیحمو بردارم دیدم دونه هاش پخش زمین شد چیکارش کنم مثل روز اولش نمیشه که تسبیح نازنین خوشبوی گلی من با نخ ابریشمی قهوه ایش همیشه و همه جا همراهم بوده ٬ حالا من با چی بشینم اون هزار تا صلواتی که بدهکارمو بشمرم ؟ با سر انگشتام ؟

هیچ نظری موجود نیست:

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...