۱۳۸۲ مهر ۳, پنجشنبه

خیلی بده وقتی مجبور میشی با دستای خودت لباساشو تا کنی . خیلی بده هر چیزی که فکر میکنی لازمش میشه رو برش بذاری . خیلی بده که هر چیزی که توی استفاده کردنش با هم شریک بودید حالا مال خودت تنها باشه . خیلی بده که دیگه کسی نباشه تا وظائفتو بندازی گردن اون . خیلی سخته که مسافرتو راهی کنی . میترسم ! یه عمر بالای سرش بودم حالا چطور بیخبر بمونم از اینکه چطور لحظه هاشو میگذرونه ؟
چطور شبایی که خیلی دلم میگیره بغلش کنم تا از همپا گریه کردنش احساس سبکی کنم ؟ چطور همه اینا رو ببینم و به روی خودم نیارم تا اشکمو نبینه ؟


 الهی فدای اون دل نازکتر از گنجیشکت بشم من بی تو دق میکنم همشیره !

هیچ نظری موجود نیست:

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...