۱۳۸۲ آبان ۵, دوشنبه

به خودش که اومد ديد خيره شده به آسفالتی که زیر فشار لاستیکها ،داره بی اعتراض له ميشه ؛ دست راستشو هم گذاشته رو سرش ، تنش هم يخ يخه  ، دستشو گرفت جلوی تاکسی و گفت دربست ...

۱۳۸۲ آبان ۳, شنبه

دختر با دختر قند عسل !
پسر با پسر کپه خاکستر !
دختر با پسر ؟؟؟
پسرا رو کار ندارم ولی دخترا میشن وقیح ، سلیطه ، گیس بریده !

۱۳۸۲ آبان ۱, پنجشنبه

مهر ماه هم عين باد گذشت ٬ خاصیت پاییز همینه نمیذاره لمسش کنم ٬ ولی این روزا یه حس و حال دیگه داره متفاوت با قبلترها ... خودمم هم عوض شدم شاید برونگرا تر  ، ترجیح میدم دورم شلوغ باشه تا کمتر تنها باشم شايد چون احساساً‌ ضعيف‌ و آسيب‌پذير شدم ، گاهی واقعاً  احساس‌ يأس‌ و نوميدي میکنم ، گريه‌ كردن‌ رو هم بد نمي‌دونم ؛ ديگه برام سخته که خوب رو از بد تشخيص بدم .
... دیگر برای تحمل خیلی چیزها ظرفيتی هست که يک روز به سر می رسد ...

۱۳۸۲ مهر ۲۹, سه‌شنبه

به روی خودم نمی آوردم که میدونم بعد از مدتها دوباره برگشتن پیشم . ولی خداییش خیلی خل و ملنگن . فکر نمیکردم با وجود قتل عام فامیلاشون بازم اینورا آفتابی بشن . هیچی دیگه این چند روز کافی بود یه ظرف خوراکی بدون سر من بذارم لبه پنجره . آخه میز ندارم که بازار شامه ! تموم زندگیم روی میزم ولو هست . منم میذارمش کنار پنجره طوری که اگه دست راستمو از عقب کشش بدم میتونم بهش برسم یا فوقش نوک پامو فشار بدم به ته میز تا صندلیه طبق فرمون من بره عقب .من که اغلب یادم میره . اینا هم که پررو . زودی میان و میذارن کولشونو د برو .
دیگه من ذله شدم بسکه دستمال خیس کردم انداختم رو تنشون بعدم برم شستم . امروز نشستم و دیدم که از کجا میان . بعد هم پودر پیف پافو خالی کردم رو سرشون .
بعدشم نشستمو تلو تلو خوردنشونو تماشا کردم . چه دست و پایی میزدن واسه حفظ حیاتشون . حالا انگار بود و نبودشون چه دردی رو دوا میکنه .خودشون که حالیشون نیس . خیال میکنن دو دو زدن واسه یه دونه برنجی که از دست ما میافته مهمه خیال میکنن بهم رسیدنشونو شاخکشونو بهم مالیدن کیف میده .
حالا من موندم و صد گرم جسد مورچه با یه عالمه پشیمونی ٬ هر چی که نبود هم اتاقیام بودن ٬ هم اتاقيای ريز سياه چندش آور که يا دورم طواف ميکردن يا روی کيبورد و مانيتور و برگه ها و کتابام قدم ميزدن یا توی لیوانو بشقاب و قندونم وول میخوردن .
آهههههههههههه دنيا خيلی بی وفاست ...

 

۱۳۸۲ مهر ۲۱, دوشنبه

پووووووووف هیچ جا خونه خود آدم نمیشه
مردم از خستگی
مردم از بیخوابی

******
دیگه داره حالم از خودم بهم میخوره
غرور اونم مقابل اعتقاد
هیچ هویتی برات نمیمونه
حماقت مسخره پوچ ; فقط درگیر یه مسائلی میشی که نه سروتهشو میشناسی , نه لذتشو می بری !
کجا دارم سر میخورم ؟
من اونی نیستم که باید باشم !!!؟
 

۱۳۸۲ مهر ۱۵, سه‌شنبه

گل‌ها ضعيفند. بی شيله‌پيله‌اند. سعی می‌کنند يک جوری تهِ دل خودشان را قرص کنند. اين است که خيال می‌کنند با آن خارها چيزِ ترسناکِ وحشت‌آوری می‌شوند...

انتظار ، فرسوده ات می کند
و صبر ... غرورت را به تمامی در هم می شکند
روحت را خراش می دهد و آرام آرام ، صيقلی ات می کند ...
سال هاست که از مقابل آن تخته سنگ ، آن تکه کوه ، و آن تک درخت ِ تنها می گذری، هر روز سهمشان اينست : نيم نگاهی از سر آشنايی و عبور .
اما خوب تر که ببينی
لبه های ناهموار تخته سنگ و تکه کوه ، ديگر آن قدرها هم بُرنده نيست
تيزی ها بُردبارانه به انحنا نشسته اند .
تک درخت مغرور کنارهء راه هم فروتن شده، مهربان است و صبور و پذيرا .
انگار که سنگ و کوه و درخت هم به انتظار مانده اند .
در انتظار رهگذری شايد ، مسافری .
که بيايد و نرود .
که بيايد و بماند .

۱۳۸۲ مهر ۱۲, شنبه

عشق واقعی اغلب با يک ملاقات اتفاقی شروع ميشود !
روزی از روزها گوسفندی يک گرگ را کاملاْ تصادفی ملاقات کرد ...
از ملاقاتهای اتفاقی دوری بايد جست !

۱۳۸۲ مهر ۱۱, جمعه

... كافي است زن باشي تا مغزت درست جايي كه بايد كار كند از كار بيوفتد ، كافي است زن باشي تا از هر چيز دركي عجيب و خرافي پيدا كني ، كافي است زن باشي تا هميشه دستپاچه نگران چهار قدت باشي كه از روي سرت سر نخورد . / زن مجبور بود در ذهنش بزرگ ، بزرگ و بزرگ شود و چون اين همه بزرگي امكان نداشت مجبور بود خودش را در بزرگي ديگري غرق كند ، غافل از اينکه ...

۱۳۸۲ مهر ۹, چهارشنبه

فکر ميکنم لايه هاي مختلفي از هوش وجود داره و همه ما به نوعي يه جايي وسط اين لايه ها جا گرفتيم.
يکي اونقدری هوشش ميرسه که به خريت اطرافيانش پي ميبره و کلي اعصابش ناراحت ميشه. يکي ديگه يه کم باهوش تره و ميدونه با اين اختلاف سطح درک چطور کنار بياد که سرش درد نگيره. يکي ديگه از اون هم باهوش تره و از خريت اوني که اونقدر خودش رو به بيخيالي زده تا خريت از خودش خرتر ها اذيتش نکنه عصباني ميشه. يکي ديگه بعد از اون مياد و...
من دارم به اينکه دارم فکر ميکنم فکر ميکنم که دارم فکر ميکنم که ...

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...