۱۳۸۲ مهر ۱۵, سه‌شنبه

انتظار ، فرسوده ات می کند
و صبر ... غرورت را به تمامی در هم می شکند
روحت را خراش می دهد و آرام آرام ، صيقلی ات می کند ...
سال هاست که از مقابل آن تخته سنگ ، آن تکه کوه ، و آن تک درخت ِ تنها می گذری، هر روز سهمشان اينست : نيم نگاهی از سر آشنايی و عبور .
اما خوب تر که ببينی
لبه های ناهموار تخته سنگ و تکه کوه ، ديگر آن قدرها هم بُرنده نيست
تيزی ها بُردبارانه به انحنا نشسته اند .
تک درخت مغرور کنارهء راه هم فروتن شده، مهربان است و صبور و پذيرا .
انگار که سنگ و کوه و درخت هم به انتظار مانده اند .
در انتظار رهگذری شايد ، مسافری .
که بيايد و نرود .
که بيايد و بماند .

هیچ نظری موجود نیست:

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...