به روی خودم نمی آوردم که میدونم بعد از مدتها دوباره برگشتن پیشم . ولی خداییش خیلی خل و ملنگن . فکر نمیکردم با وجود قتل عام فامیلاشون بازم اینورا آفتابی بشن . هیچی دیگه این چند روز کافی بود یه ظرف خوراکی بدون سر من بذارم لبه پنجره . آخه میز ندارم که بازار شامه ! تموم زندگیم روی میزم ولو هست . منم میذارمش کنار پنجره طوری که اگه دست راستمو از عقب کشش بدم میتونم بهش برسم یا فوقش نوک پامو فشار بدم به ته میز تا صندلیه طبق فرمون من بره عقب .من که اغلب یادم میره . اینا هم که پررو . زودی میان و میذارن کولشونو د برو .
دیگه من ذله شدم بسکه دستمال خیس کردم انداختم رو تنشون بعدم برم شستم . امروز نشستم و دیدم که از کجا میان . بعد هم پودر پیف پافو خالی کردم رو سرشون .
بعدشم نشستمو تلو تلو خوردنشونو تماشا کردم . چه دست و پایی میزدن واسه حفظ حیاتشون . حالا انگار بود و نبودشون چه دردی رو دوا میکنه .خودشون که حالیشون نیس . خیال میکنن دو دو زدن واسه یه دونه برنجی که از دست ما میافته مهمه خیال میکنن بهم رسیدنشونو شاخکشونو بهم مالیدن کیف میده .
حالا من موندم و صد گرم جسد مورچه با یه عالمه پشیمونی ٬ هر چی که نبود هم اتاقیام بودن ٬ هم اتاقيای ريز سياه چندش آور که يا دورم طواف ميکردن يا روی کيبورد و مانيتور و برگه ها و کتابام قدم ميزدن یا توی لیوانو بشقاب و قندونم وول میخوردن .
آهههههههههههه دنيا خيلی بی وفاست ...
۱۳۸۲ مهر ۲۹, سهشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
من همیشه یک کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...
-
من همیشه یک کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...
-
وقتی دکترم نیک رو بدنیا آورد و گذاشتنش رو صورتم یه فسقلی ساکت بود تا نگاهش کردم و گفتم پس اون هیولای توی شکمم ت و بودی؟ اما حالا فکر میکنم...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر