مهر ماه هم عين باد گذشت ٬ خاصیت پاییز همینه نمیذاره لمسش کنم ٬ ولی این روزا یه حس و حال دیگه داره متفاوت با قبلترها ... خودمم هم عوض شدم شاید برونگرا تر ، ترجیح میدم دورم شلوغ باشه تا کمتر تنها باشم شايد چون احساساً ضعيف و آسيبپذير شدم ، گاهی واقعاً احساس يأس و نوميدي میکنم ، گريه كردن رو هم بد نميدونم ؛ ديگه برام سخته که خوب رو از بد تشخيص بدم .
... دیگر برای تحمل خیلی چیزها ظرفيتی هست که يک روز به سر می رسد ...
۱۳۸۲ آبان ۱, پنجشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
من همیشه یک کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...
-
من همیشه یک کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...
-
وقتی دکترم نیک رو بدنیا آورد و گذاشتنش رو صورتم یه فسقلی ساکت بود تا نگاهش کردم و گفتم پس اون هیولای توی شکمم ت و بودی؟ اما حالا فکر میکنم...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر