اینجا هوا سردتره ، پرده ها رو کنار میزنم با نفس هام روی شيشه دفتری می سازم و با انگشت راستم خط می کشم و مینویسم : وسعت غربت تنهایی دل آدم ...
مادر بزرگ از توی حیاط برام دست تکون میده ؛
پدر بزرگ میگه : چرا گریه میکنی ؟
نوشته هامو پاک میکنم پرده ها رو میکشم و میرم سرمو میذارم روی پاهاش ...
چشمامو میبندمو با خودم میگم : آخه انگشتام یخ کردن !
۱۳۸۲ آذر ۴, سهشنبه
۱۳۸۲ آذر ۳, دوشنبه
۱۳۸۲ آبان ۲۹, پنجشنبه
امروز اولين باران پائيزي باريد...
کنار پنجره نشستم و لیوان چاي دستم را سوزاند...
قطرات باران آنقدرقدرت ندارند که به شيشه بخورند...
پنجره را دوست دارم، مخصوصاً اگر تميز و شفاف باشد...
پنجره من مشرف به يک دشت سبز است هميشه سبز ...
لیوان چاي را دوست دارم، دستم را گرم مي کند...
باران را نمي بينم، آسمان بدجوري گرفته است، شيشه کاملا بخار کرده...
آتش سرخ مرا به گرم شدن دعوت مي کند...
اگر گول سرخیش را نخورم و نسوزم
فنجان از دستم به زمين مي افتد...
آسمان باران ابر آبی ابدیت ؟؟!!
دلم برايت تنگ مي شود...
شايد ديگر کنار پنجره نشينم...
شايد ديگر چاي نخورم...
شايد ديگر باران را حس نکنم...
شايد ديگر...
شايد ديگر...
شايد ديگر نباشم...
امروز اولين باران پائيزي باريد...
۱۳۸۲ آبان ۲۷, سهشنبه
زنگ زنگ تلفن ، همه میخوان بدونن من الان کجای جمعیتم و چرا نمیرم اون بالا و منم هر بار باید توضیح بدم که خونم و امروز نیومدم دانشکده و از هیچی خبر ندارم .
از آخرین اعتصاب بچه ها که نماینده بچه ها بودم و رفتم یه مشت داد و بیداد کردم و یه مشت سوت و دست زدن و یه مشت وعده شنیدیم و نتیجه این مشت مشت ها هیچی نشد تصمیم گرفتم که دیگه حنجره خودمو خسته نکنم . هیچوقت ... گذشت اونموقعی که میخواستم به خیلیا ثابت کنم یه دختر میتونه از حقش دفاع کنه و درسایه این روحیه ، اجازه نمیدادم کسی حریممو نادیده بگیره .
ولی امروز اگه یه عده اعتراض دارن به من مربوط نیست من که مشکل ندارم . صاف میرمو میام تا گربه شاخم نزنه . دیگه نه تو انجمن اسلامی میرم نه کانون علمی نه گروه تأتر ، نه از سرویسها استفاده میکنم نه از سلف نه از سایت نه از دستشویی نه از سالن ورزشی و نه آموزش فوق .
پس فردا هم که درسم تموم شد میرم جایی که باید کار میکنم هیچوقت هم اعتراض نمیکنم که از حالا بخوام بخاطرش تربیت بشم ... امروز اگه توان داد زدن داشته باشم ميرم اونجايی که به خودم ظلم شده داد ميزنم نه واسه آدمايی که خودشونم نميدونن چی ميخوان .
۱۳۸۲ آبان ۲۵, یکشنبه
یا انیس من لا انیس له ...
یکی از معدود مهمونیایی بود که خستم نکرد . البته زحمت غذا ، بجز نذری خودم ، افتاد گردن مامان و سه نفر ديگه . وسط کار و شلوغی دم افطار یه بغضی گلومو گرفته بود عجیب . بی دلیل اشک توی چشمام جمع شده بود . حالا که فکرشو میکنم اون لحظه که داشتم سفره رو میچیدم و گوله های اشک توی چشمام غل می خورد ٬ تو حال و هوای خودم بودم یکی اگه حواسش به من بوده چه فکری پیش خودش میکرده . خودم خوب میدونم که این روزا خودمو اونقدر با طرحمون درگير کردم تا کمتر اون حس ویروونی اذیتم کنه ولی مگه میشه بخوای نخوای یاد تلخيا میافتی و اونموقع جلوی اشکتو اگه بتونی بگیری حرفه .
یادم به اون زنی میافته که بچشو قبل از اونکه بدنیا بیاد از دست داده شایدم دیگه نتونه بچه ای داشته باشه دلم واسش میسوزه . هر چند یه روزی دلمو شیکوند هر چند یه روزی برام غصه ساخت هر چند این روزها همش دارم تقاص بی اعتمادی ها و بدبینی هایی رو پس میدم که اونو شوهرش تو دلم کاشتن ، ولی هیچوقت واسش بدنخواستم حتی اون شب سردی که اومد پیشمو بغلش کردم و از ته دل بهش گفتم تو فرشته نجات من بودی هیچ وقت آرزوی درد و بدبختی براش نکردم ... یادم به اون میفته و واسش دعا میکنم . هیچوقت بدخواه کسی نبودم . سفر کردم ولی نه با نفرت نه با کینه ولی چرا باید هر بار که چایی و شکلات میخوردم تنها می بودم ؟
صدای ربّنا که میاد از این فکرا هم میام بیرون مگه نه اینکه حاج بهرام دختراشو اونقدری قوی بار آورده که غصه های کوچیک زندگی نمیتونه اونا رو از پا در بیاره مگه نه اینه حاج بهرام سفارش کرده هیچ وقت نذاریم کسی اشکمونو ببینه مگه نه اینکه یادمون داده که چطور دلمون به وسعت دریا باشه پس این لوس بازیها چی چیه ؟
از نذری خودم که میچشم میبینم که همهچيش به اندازه بوده خدا قبول کنه به نیت موفقیت یکی بود که قسمت شد امروز اداش کنم امیدوارم همیشه و همه جا موفق باشه و سلامت و خوش دل .
نمیدونم این شبا این دعا خوندنا این قرآن سرگذاشتنا این اشک ریختنا این توبه کردنا چقدر میتونه فرداهای مارو عوض کنه چقدر روی خودمون اثر ميذاره چقدر دلمون از اون سیاهیهایی که گرفته پاک میشه نمیدونم ...
نمیدونم این سختیها چه حکمتی داره میخواد یاد خدا بیافتیمو و یادمون نره کجای کاریم ؟ یا وسط پیشونیمون نوشته که همیشه باید یه ضربه محکم آماده باشه تا میون دلخوشیمون دوبامبی فرود بیاد وسط کلمون ؟؟؟
حالت به شود دل بد مکن !
۱۳۸۲ آبان ۲۱, چهارشنبه
۱۳۸۲ آبان ۱۹, دوشنبه
یا غافر الخطایا ...
از امروز هفت روز سبزمون شروع ميشه . خونه پر میشه از زن . همه با دل پر از درد ميان به اميد اينکه هموني که اون بالا نشسته بشنوه و اجابت کنه . همه جا تاريک ميشه و کسي کسيو نميبينه . همه ناله ميکنن . هر کي به اندازه غصه و حاجتش . همه محتاج و اميدوار .
ملافه هاي مبلا رو برميدارم تو تموم گلدونا گلهاي سفيد ميخک ميذارم . روي ميز مخمل مشکي پهن ميکنم . قرآن سفيده خودمو ميذارم روي رحل . شمعها رو روشن ميکنم . هر دو نفر يکي يه قرآن ميذارم با يه مفاتيح و يه نيم دستي که توش چندتا دستماله با يه شمع سفيد واسه موقعي که چراغها خاموش شد . همه چيز آمادست واسه دو سه ساعت ديگه .
پ.ن) امروز گذشت اولش هي بايد خوش آمد ميگفتم و مثل دلقکا لبخند میزدم ولی يواش يواش جيم شدم و رفتم گوشه ناهار خوري نشستم . کلي احساس شرمندگي کلي حسرت کلي پشيموني کلي ناخالصي . فقط خواستم ازش که منو ببخشه و مريضمو شفا بده . وقتي همه رفتن يه عطري منو کشوند توي اتاقا ، عطري که هيچ کدوم از عطراي خونمون اين بو رو نميده . کسي هم اينجا نيومده بود که عطرش اينجا رو بگيره به مامان که گفتم نگو اونم خيال کرده بود که من رایحه ياس و مريم خريدم . ممممممم من ميدونم چيه ، خوب ميدونم ...
۱۳۸۲ آبان ۱۷, شنبه
۱۳۸۲ آبان ۱۶, جمعه
من همیشه یک کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...
-
من همیشه یک کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...
-
وقتی دکترم نیک رو بدنیا آورد و گذاشتنش رو صورتم یه فسقلی ساکت بود تا نگاهش کردم و گفتم پس اون هیولای توی شکمم ت و بودی؟ اما حالا فکر میکنم...