اینجا هوا سردتره ، پرده ها رو کنار میزنم با نفس هام روی شيشه دفتری می سازم و با انگشت راستم خط می کشم و مینویسم : وسعت غربت تنهایی دل آدم ...
مادر بزرگ از توی حیاط برام دست تکون میده ؛
پدر بزرگ میگه : چرا گریه میکنی ؟
نوشته هامو پاک میکنم پرده ها رو میکشم و میرم سرمو میذارم روی پاهاش ...
چشمامو میبندمو با خودم میگم : آخه انگشتام یخ کردن !
۱۳۸۲ آذر ۴, سهشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
من همیشه یک کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...
-
من همیشه یک کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...
-
وقتی دکترم نیک رو بدنیا آورد و گذاشتنش رو صورتم یه فسقلی ساکت بود تا نگاهش کردم و گفتم پس اون هیولای توی شکمم ت و بودی؟ اما حالا فکر میکنم...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر