یا غافر الخطایا ...
از امروز هفت روز سبزمون شروع ميشه . خونه پر میشه از زن . همه با دل پر از درد ميان به اميد اينکه هموني که اون بالا نشسته بشنوه و اجابت کنه . همه جا تاريک ميشه و کسي کسيو نميبينه . همه ناله ميکنن . هر کي به اندازه غصه و حاجتش . همه محتاج و اميدوار .
ملافه هاي مبلا رو برميدارم تو تموم گلدونا گلهاي سفيد ميخک ميذارم . روي ميز مخمل مشکي پهن ميکنم . قرآن سفيده خودمو ميذارم روي رحل . شمعها رو روشن ميکنم . هر دو نفر يکي يه قرآن ميذارم با يه مفاتيح و يه نيم دستي که توش چندتا دستماله با يه شمع سفيد واسه موقعي که چراغها خاموش شد . همه چيز آمادست واسه دو سه ساعت ديگه .
پ.ن) امروز گذشت اولش هي بايد خوش آمد ميگفتم و مثل دلقکا لبخند میزدم ولی يواش يواش جيم شدم و رفتم گوشه ناهار خوري نشستم . کلي احساس شرمندگي کلي حسرت کلي پشيموني کلي ناخالصي . فقط خواستم ازش که منو ببخشه و مريضمو شفا بده . وقتي همه رفتن يه عطري منو کشوند توي اتاقا ، عطري که هيچ کدوم از عطراي خونمون اين بو رو نميده . کسي هم اينجا نيومده بود که عطرش اينجا رو بگيره به مامان که گفتم نگو اونم خيال کرده بود که من رایحه ياس و مريم خريدم . ممممممم من ميدونم چيه ، خوب ميدونم ...
۱۳۸۲ آبان ۱۹, دوشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
من همیشه یک کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...
-
من همیشه یک کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...
-
وقتی دکترم نیک رو بدنیا آورد و گذاشتنش رو صورتم یه فسقلی ساکت بود تا نگاهش کردم و گفتم پس اون هیولای توی شکمم ت و بودی؟ اما حالا فکر میکنم...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر