زنگ زنگ تلفن ، همه میخوان بدونن من الان کجای جمعیتم و چرا نمیرم اون بالا و منم هر بار باید توضیح بدم که خونم و امروز نیومدم دانشکده و از هیچی خبر ندارم .
از آخرین اعتصاب بچه ها که نماینده بچه ها بودم و رفتم یه مشت داد و بیداد کردم و یه مشت سوت و دست زدن و یه مشت وعده شنیدیم و نتیجه این مشت مشت ها هیچی نشد تصمیم گرفتم که دیگه حنجره خودمو خسته نکنم . هیچوقت ... گذشت اونموقعی که میخواستم به خیلیا ثابت کنم یه دختر میتونه از حقش دفاع کنه و درسایه این روحیه ، اجازه نمیدادم کسی حریممو نادیده بگیره .
ولی امروز اگه یه عده اعتراض دارن به من مربوط نیست من که مشکل ندارم . صاف میرمو میام تا گربه شاخم نزنه . دیگه نه تو انجمن اسلامی میرم نه کانون علمی نه گروه تأتر ، نه از سرویسها استفاده میکنم نه از سلف نه از سایت نه از دستشویی نه از سالن ورزشی و نه آموزش فوق .
پس فردا هم که درسم تموم شد میرم جایی که باید کار میکنم هیچوقت هم اعتراض نمیکنم که از حالا بخوام بخاطرش تربیت بشم ... امروز اگه توان داد زدن داشته باشم ميرم اونجايی که به خودم ظلم شده داد ميزنم نه واسه آدمايی که خودشونم نميدونن چی ميخوان .
۱۳۸۲ آبان ۲۷, سهشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
من همیشه یک کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...
-
من همیشه یک کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...
-
وقتی دکترم نیک رو بدنیا آورد و گذاشتنش رو صورتم یه فسقلی ساکت بود تا نگاهش کردم و گفتم پس اون هیولای توی شکمم ت و بودی؟ اما حالا فکر میکنم...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر