امروز اولين باران پائيزي باريد...
کنار پنجره نشستم و لیوان چاي دستم را سوزاند...
قطرات باران آنقدرقدرت ندارند که به شيشه بخورند...
پنجره را دوست دارم، مخصوصاً اگر تميز و شفاف باشد...
پنجره من مشرف به يک دشت سبز است هميشه سبز ...
لیوان چاي را دوست دارم، دستم را گرم مي کند...
باران را نمي بينم، آسمان بدجوري گرفته است، شيشه کاملا بخار کرده...
آتش سرخ مرا به گرم شدن دعوت مي کند...
اگر گول سرخیش را نخورم و نسوزم
فنجان از دستم به زمين مي افتد...
آسمان باران ابر آبی ابدیت ؟؟!!
دلم برايت تنگ مي شود...
شايد ديگر کنار پنجره نشينم...
شايد ديگر چاي نخورم...
شايد ديگر باران را حس نکنم...
شايد ديگر...
شايد ديگر...
شايد ديگر نباشم...
امروز اولين باران پائيزي باريد...
۱۳۸۲ آبان ۲۹, پنجشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
من همیشه یک کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...
-
من همیشه یک کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...
-
وقتی دکترم نیک رو بدنیا آورد و گذاشتنش رو صورتم یه فسقلی ساکت بود تا نگاهش کردم و گفتم پس اون هیولای توی شکمم ت و بودی؟ اما حالا فکر میکنم...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر