دلم بدجوری هوس کرده اتصال دارلینگتون بزنم از همون زوج دارلینگتونیهای توپ که جفت کلکتورهاشون سفت سفت بهم چفت بشه که اگه بیس یکیشون با امیتر اونیکی تحریک بشه دیگه همه چی حله ، یه ترکیب واحد که دمش خیلی گرمه ...
چیزه ممممم ... ما به یک عدد ترانسیزتور از جنس خودمون نیازمندیم !!!
۱۳۸۲ آذر ۱۸, سهشنبه
۱۳۸۲ آذر ۱۴, جمعه
خیلی اتفاقی یه لیست از یه سری کتاب بدستم رسید رفتم و اونایی که شیک تر و ناشناخته تر از بقیه بودن رو خریدم ، تصمیم گرفتم آروم آروم بخونم تا روی ذهنم تاثیر بذاره واقعاً مخربترین کلاسی که توی عمرم رفتم دوره تند خوانی بوده ... هر یه جمله رو با یه عالمه تلقین به خورد ذهنم میدم تا حالیم بشه من حق ندارم به خودم ظلم کنم !!! بله دیگه ... نفسم بند نمی آد ، اشکام سرازیر نمیشن ، دلم نمیگیره ،شبا هم آروم خوابم میبره ... اصولاً با حالم ... با شرایط بدجوری کنار میام !!!
۱۳۸۲ آذر ۱۱, سهشنبه
اونقدر دریا قشنگ بود که نتونستم نایستم و زیر بارون تماشا نکنمش ...
اونقدر بارون ملوس بود که نتونستم وسط کلاس نزنم بیرون ...
اونقدر کف خیابون آب جمع شده بود که نتونستم با سرعت نرونم تا از دو طرف ماشین آب شرررررررر نپاشه به هیکل ماشین بغلی ...
اونقدر شمشادا خوشرنگ شدن که دلم نیومد یه شاخشونو از دم در نکنم ...
اونقدر درخت پشت اتاقم سنگین شده که دلم نیومد تکونش ندم تا قطره ها یهویی نریزن روی سرم ...
اونقدر کیفور شدم که دلم نیومد خلق خدا از شنیدن صدای بارون و موج دریا بی نصیب بمونن ولی نبود هیچکی نبود که با من از ته دل بخنده و جیغ بزنه و از ماشین بپره پاییونو رو ماسه ها بدووه ... نبود !!!
عجب بارون ندیده ای شدم ها !!!
۱۳۸۲ آذر ۱۰, دوشنبه
قیافه من از بالا شبیه همون کارتونست که یه موش کور از زیر خاک میومد بالا با این تفاوت که من موش کوره باشم و به جای خاک هم کتاب و کاغذ ...
بارون خوشگلی می آد و من بد جوری انرژی مند دراز کشیدم و دنبال مدادی میگردم که گذاشتم پشت گوشم تا روی چکنویسهای بدرنگی که یک عصر دل انگیز برای خالی نبودن عریضه خریدم بنویسم :
تنها كه از پل عبور ميكنم
رود وسوسه ايست
كه زير پايم را خالي ميكند
اما
دستت را اگر به من بدهي
راستش دلم ميخواهد
آن سوي اين پل زيبا را هم ببينم!
مي آيي؟
_ راستی چرا هر وقت من هوس میکنم خودمو لوس کنم جماعت بی capacity میشوند ؟؟؟
من همیشه یک کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...
-
من همیشه یک کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...
-
وقتی دکترم نیک رو بدنیا آورد و گذاشتنش رو صورتم یه فسقلی ساکت بود تا نگاهش کردم و گفتم پس اون هیولای توی شکمم ت و بودی؟ اما حالا فکر میکنم...