۱۳۸۲ آذر ۱۱, سه‌شنبه

اونقدر دریا قشنگ بود که نتونستم نایستم و زیر بارون تماشا نکنمش ...
اونقدر بارون ملوس بود که نتونستم وسط کلاس نزنم بیرون ...
اونقدر کف خیابون آب جمع شده بود که نتونستم با سرعت نرونم تا از دو طرف ماشین آب شرررررررر نپاشه به هیکل ماشین بغلی ...
اونقدر شمشادا خوشرنگ شدن که دلم نیومد یه شاخشونو از دم در نکنم ...
اونقدر درخت پشت اتاقم سنگین شده که دلم نیومد تکونش ندم تا قطره ها یهویی نریزن روی سرم ...
اونقدر کیفور شدم که دلم نیومد خلق خدا از شنیدن صدای بارون و موج دریا بی نصیب بمونن ولی نبود هیچکی نبود که با من از ته دل بخنده و جیغ بزنه و از ماشین بپره پاییونو رو ماسه ها بدووه ... نبود !!!
عجب بارون ندیده ای شدم ها !!!

هیچ نظری موجود نیست:

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...