من سخت مي ترسم اين روزها...
من راه نمي دانم...
همه ي آينده ي من اين روزها آروم و بيصدا داره رقم مي خوره ؛ نه رقم نميخوره ،همه چي از حرکت ايستاده فقط ساعت شني روي ميزه که هي پر و خالي ميشه وگرنه ...
عصر خنکيه چراغها را خاموش کردم و فقط اندک نور باقي ماندهي روز از پنجرهها ميريزه داخل اتاق ، پنجره رو باز ميکنم تا يه کم هوا بياد تو ، همه چيز مرتبه و تميز ، می شینم رو تختم چارزانو و یه دستم رو می ذارم زیر چونم و یه دستم رو می ذارم رو سرم . بعد یواش یواش ميرم توي فکر ... اميدم بخداست ولي بازم مي ترسم ... هيچوقت اين صلاح مصلحت هاي خدا رو نفهميدم ، نمي دونم چي کار داره مي کنه با زندگيم و مي ترسم . احساس بلاتکليفي مي کنم ، احساس مي کنم خدا منو دست انداخته . هر وقت خيلي ذوق مي کنم واسه يه چيزي همينطور مي شه . يه مشکلي پيش مياد اون وسط که هاج و واج مي مونم چرا از قبل پيش بيني نکرده بودم سنگ به اين بزرگي رو ... آخه من میون اینهمه تازه گی و شلوغی و هزار راه تو در تو تنها موندم . تنها پشتوانه ای که دارم ایمانم به دوست داشتنمه ، موندم که همین کافی هست آیا ؟ بها و ارزشش رو کسی که باید ، می فهمه ؟ دلم سنگینه ، چشمهام پر از نوره ، همين چشمهايي كه هيچ چيز پشتشون پنهون نميشه،چشمهايي كه حرف دل رو بدون كلام،زيرنويس مي كنند ، ذره ذره وجودم منتظره ...
من واقعاً موندم که باید چیکار کنم ، چیکار کنم با این حس های متضادم ؛ راستش من وقتی تنهام فکرای بدی میان سراغم ...دوباره اشتباه ميکنم. دوباره خشم می کارم، آتش می دروم. لبخند نمی زنم ، مشتهایم را گره می کنم، دندانهایم را به هم می سايم ، این موقع ها برمیگردم به هزار پله پایین تر از اون جایی که باید باشم . یعنی من اونقدری توان دارم که بیام بالا ، با یه اتفاق بیافتم پایین دوباره برم بالاتر ، باز بیوفتم پایین تر و این مسیر هی تکرار بشه ؟؟؟ یعنی ذوق و شوقی که مال اولای راهه همینطور دست نخورده میمونه برای طی طریقی پر از پیچ و خم ؟؟؟
و آخرین روز ماه مبارک ؛ خورشید تندی پایین میره اما هراس من همچنان براهه و بهوونه های دیوونه گی زیاد......
۱۳۸۳ آبان ۲۳, شنبه
۱۳۸۳ آبان ۱۷, یکشنبه
اینم
از تمثال مبارک بچولی من ، میون تموم بچه های بدترکیب من که اتفاقاً زحمت زیادی
برای زشت بودنشون توی انتخابشون کشیدم فقط این یکیه که حق داره پیشم بخوابه ، به
حرفام گوش بده ، دعوام کنه ، نصیحتم کنه ، سرش داد بکشم ، براش حرف بزنم و پیشش
گریه کنم ؛ غش غش بخندیم و خلاصه عشق است و صفا !!!
بهش قول داده بودم که عکسشو بذارم اینجا و الانم که الوعده وفا ...
پ.ن ) لیوان آقای مموش و آبنباتهای سحر آمیز کنار میشولک بچشم می خورند !!!
۱۳۸۳ آبان ۱۴, پنجشنبه
حالم بد است ،به غایت بد ،احساس مي كنم اشباع شده ام از حس. دهانم اما قفل شده. كلمه اسيرم مي كند. از حرف گريزانم. و پر شده ام و لبريز از هر آنچه مي توان حس كرد. اخـوان بود كه مي گفت واي به حال كسي كه اينچنين باشد؟ بايد امشب بروم. بايد به جايي بروم تا اين هياهوي درون را برهانم آزاد ... اما چه می شود ؟ آخر چه میشود ؟؟؟ سردرگمی ام را ببین ... اشک های فرو خورده ام را ... لرزیدنم را ، رخوتم را ، تردیدم را ... بیبین و درگذر و برویم نیار ، تازه اش مکن ، بگذار بماند برای خودم و بماند برای تو عشق و امید و شادی ...تنها آزارم مده .
«اما نمي داني چه شب هايي سحر كردم
بي آنكـــــــــه يك دم مهربان باشند با هم , پلك هاي من
در خلوت خواب گوارايي»
۱۳۸۳ آبان ۱۲, سهشنبه
... با کسي نميشود کامل شد. من ديگر به نيمهء گم شده اعتقادي ندارم. نيمهء گم شدهء هر کسي در خودش است. تا وقتي خودم را کامل نکنم ، تا وقتي خودم را باور ندارم ، تا وقتي خودم را عاشق نيستم ، هيچکس نميتواند دستم را بگيرد و با آرامش کنارم قدم بردارد. اول خودم اول خودم را يادم نرود. کسي که در کنار من است با من کامل نميشود. او انسان کامليست که مرا انتخاب کرده که با هم از زيباييهاي هم و از زيباييهاي زندگي لذت ببريم. بي آن که کوچکترين احتياجي به وجود ديگري داشته باشيم. احتياج عشق را کمرنگ و گمرنگ ميکند. هر چيز ديگري به جز عشق اگر در ميان باشد، روي عشق سايه مياندازد. عشق کمرنگ نميخواهم.
۱۳۸۳ مهر ۳۰, پنجشنبه
۱۳۸۳ مهر ۲۸, سهشنبه
۱۳۸۳ مهر ۱۴, سهشنبه
ديشب ساعت 10 رسيدم .کمرم که مثل هميشه از تکان هاي ماشين درد مي کرد . دلم هم مثل هميشه به محض رسيدن تنگ شده بود.
هر بار که پايم را از اتوبوس پايين مي گذارم چند لحظه اي از هجوم يکباره هواي شرجي و دم کرده گيج و گول بر جا مي مانم . از روي عادت سرک مي کشم شايد دو دخترکي را ببينم که برق شيطنت از نگاهشان ميبارد .بعد يادم مي آيد که اينجا هر چقدر هم که بگذرد باز غربت است . مثل هميشه پدرم را مي ببينم که کنار ماشين منتظر ايستاده است و دست تکان مي دهد . اگر سوار اتوبوس بعدي بشوم 5 ساعت بعد خانههستم. به خودم مي آيم که همچنان گيج و پريشان با ساک دستي ايستاده ام . بايد اعتراف کنم خيلي سخت است...
۱۳۸۳ مهر ۱۱, شنبه
بي تو مرا رنج و بلا بند کرد
باش که تو بند بلا بوده اي
گيرم که مثل ديشب غمگين باشم . دراز مي کشم و عروسکم را بغل مي کنم . محکم . آهسته با شجريان دم ميگيرم و خواب مرا میبرد ...
جان جهان دوش کجا بودهاي
ني غلطم در دل ما بودهاي
اه که من دوش چهسان بوده ام
اه که تو دوش که را بودهاي
ديشب کتابي ميخواندم که نويسندهاش نوشته بود ، باز کردن چشمها يعني همه چيز داشتن و بستن چشمها يعني هيچ نداشتن .
آيينهي رنگ تو نقش کسي ست
تو ز همه رنگ جدا بودهاي
رنگ رخ خوب تو اخر گواست
در حرم
در حرم
در حـــرم لطف خدا بودهاي ...
باز هم جاده
۱۳۸۳ مهر ۱۰, جمعه
بیقرارم ... آرزو دارم دو رکعت نماز بخوانم اما نمیشود ، نمیتوانم ، دلم آرام نمیگیرد ، باز هم اشک، اين همدم هميشگی ...
چشمانم را يارای ديدن نيست، پاهايم را تاب ايستادن و دستهايم را توان نوشتن. خستگی عجيب در شانه هايم رخنه كرده و مبهوت تر از همیشه به سرنوشت غریبم می اندیشم . به تقدیر ، به جبر ، به پاکی ، به پستی ، به تردید ، به سینه ای شرحه شرحه ... به غريب دل تنگ بی نوایی كه در اين روزهای بی پناهی هر لحظه به هراسی در سينه بی تابی می كند...
پروردگارم ... آتشی در دلم شعله می کشد ... به تو سوگند که تا عمق جانم می سوزد ... به تو قسم که می خواهم از اين سوز فرياد کشم ... مهربان خدايم ... تو خود خوب بر همه چیز واقفی ... میدانم که میدانی ایستاده ام محکم و پا برجا بی هیچ تردیدی ، میدانم که میشناسی بنده ات را که با چه نیرویی آماده پراکندن عشق و شور و زندگیست ، میدانم که به یاد داری شبهایی را که برایت زمزمه می کردم مرا زلال و پاک حفظ کن تا پیشکش کنم سپیدترینها را به حلالترینم ... مگذار با من این چنین کنند .... معبود من ... ای از لحظه لحظه های من آگاه ... با من چه می کنی ؟ ... صبرم می آزمائی؟ می دانی که بی شکيبم ...خدايا ... شکايت به تو می آورم ... اينبار شکايت می آورم ... داد من بستان که خواب از چشمانم ربوده اند ... تو می بينی که چشمم چشمه ی خون است. آخر به کدامین گناه ؟؟؟
امشب عهدی میان من و تو ماند ، میخواهم به ایمانم ، به اعتقادم قسمت دهم ، پيشانی بر خاک بنهم و سر بر افلاک بسايم ، التماست کنم که با لطف بیکرانت ، به حرمت گلهای بابونه ، این گره کور کهنه را بگشایی ، بگذار اين دخترک گوشه نشين از عالم و آدم بريده بداند که نه راه را اشتباه انتخاب کرده است و نه اينکه به اشتباه قدمی برداشته است ... همه چیز را با حکمتت ختم به خیر کن .... آمین .
۱۳۸۳ شهریور ۶, جمعه
« چرا کم هستند مرداني که آب بر پاي زنان بريزند و بوسه اي بر پاي او زنند تا نشاني از تقدس را بر لبان خويش حک کرده باشند. همان پاهايي که در مسير خير و در راه عشق حرکت کرده اند و آبله شده اند اما همچنان براي مرد خويش توان حرکت دارند. هماناني که شانه هاي مردان خويش را با دستان گرم خود مرحمي باشند و در روزگار غريب و سرد اطرافشان، گرما و حرارت وجودشان را به فراسوي ذهن خويش نسپارند . سپردن خود به آغوش گرم و چشيدن لبهاي يار، بي دغدغه و بي خيانت ، آرزو و ايده آل و خيالبافي ست ؛ به راستي چرا ؟ »
۱۳۸۳ شهریور ۲, دوشنبه
این روزها باید مرا دید ، خسته و سرگردان ، با احساسهایی که هر لحظه رنگی غریب به خود میگیرد . یادم می آید جمعه ای را که شبش ، چشمانم شده بود دو کاسه خون و من که چه ساده لوحانه خيال مي کردم دنيا به آخر رسيده است و حالا که شب هاي دم کرده ي تابستان غریب مي گذرند و من میان این همه خط خطی های سیاه و گنگ حافظ را ورق میزنم و به فرداهای نیامده که دلم را میلرزانند می اندیشم ...
نشسته ام ، پاها را توی شکمم جمع میکنم و دستها را دورشان حلقه میکنم و خودم را ولو میکنم روی زمین و فکر میکنم ، دور میزنم و روی شکم میخوابم و انگشتهايم را در موهاي تکه تکه ام فرو مي کنم پیشانی ام داغ است و سری که درد میکند و دستمال هم نمیخواهد ، طنین صدایی از آن دورهای گرمتر که برایم زمزمه کند کفایت میکند دلم قوت میگیرد و ...
میبینی ؟ هیچ چیزم به آدمی نبرده است ...
۱۳۸۳ مرداد ۲۳, جمعه
۱۳۸۳ مرداد ۲۲, پنجشنبه
این روزها آنقدر حواس پرت شده ام که حتی یادم نمیماند در این دل بینوا چه ها که نمی گذرد ...
یادم میآید دو سه سال پیش نشستم و از سر بی حوصلگی پشت یکی از طرح های پرسپکتیو ام تصویری کشیدم از دخترکی که کنار مردی ایستاده است و گویا دارد برایش از قبل تر ها میگوید ، هر دو ریسه رفته اند ... دخترک من بودم به گمانم ، اما غریبه همیشه برایم علامت سوال بود . نمیدانم ها ! اما تازگی ها هر بار که به شازده ام نگاه میکنم او را شبیه تر از قبل به مرد مصورم میبینم .
حالا اینکه او خود خودش باشد را نمیدانم ، تا قسمتمان چه باشد اما این را خوب میدانم که باید اول مفهوم عشق برای خودم تعریف کنم. معیارای حقیقی خودمو در مورد عشق مشخص کنم و اطمینان داشته باشم تا قبل از اینکه تمامی معیارهام برآورده نشده، به کسی دل نمیبندم ؛ این رو هم مطمئنم که همه عشق و محبت و صفایی را که خداوند توی دلم به ودیعه گذاشته رو حاضرم به پای او بریزم . همان یاور همیشه مومنم .
۱۳۸۳ مرداد ۱۷, شنبه
۱۳۸۳ مرداد ۸, پنجشنبه
۱۳۸۳ مرداد ۵, دوشنبه
چقدر دلم مي خواهد بنويسم .. از آنچه که در دلم مي گذرد و دلمشغولي اين روزهاي بي حوصلگی خستگي از زمين و زمان است .. دلم مي خواهد درباره آرزوهايم بنويسم .. مفصل .. فکر مي کنم با نوشتن ، افکار پراکنده ام ، مرتب مي شوند .. مي توانم درست بفهمم کدامها را مي خواهم و کدامشان بهتر است در حد يک آرزو بمانند .. دوست دارم بنويسم .. از اينکه چه لطفي دارد که گاهي آدمهاي اطرافم به يادم مي آورند که واقعاً دوستم دارند .
کلمه کردن احساس دشوار است با اینحال دوستش دارم ، لطفش به اين است که ميشود تصويري ساخت از دنياي درون تا بماند براي ابد ...
۱۳۸۳ مرداد ۲, جمعه
«راهها
پايان میگيرند ...
بوسهها
خنجرها
به فراموشی سپرده میشوند
اما ...
آرزوها هرگز!
روزها میگذرند
آسمان چترش را بر میچيند
و فرو میريزد
باران ...
شانههايت میلرزد
و تو با روياهايت تنها میمانی ...
در دلت همهمهای داری
و غمی موهوم
ريشههايت را میکاود
زخمهايت گُر میگيرند ...
گام بر میداری
پيش پايت سنگ میرويد
مینشينی
چشم میدوزی بر راه
جاده در مه خفته است ...
با خودت میگويی:
«کاش
يکنفر
ردّ پای تو را
پيدا میکرد ...»
۱۳۸۳ تیر ۳۰, سهشنبه
۱۳۸۳ تیر ۲۱, یکشنبه
اپیزود اول
اینها میخواهند بروند سفر ؛ بحثمان میشود ؛ دوست ندارم بگم سر چی ؛ دوست دارم مامان رو بچزونم ، کار بجاهای باریک میکشد ؛ جلوی سرهنگ می ایستم و میگم دلم نمیخواد از من دلگیر باشه ، بغلم میکنه و میگه آخه کی به اندازه من خاطر تو رو میخواد و من اشک میریزم ...
اپیزود دوم
نه صبح است و من بعد از سه هفته تونستم که وقت ملاقات با رییس دانشگاه (؟) رو بگیرم . میشینم جلوش و تا میفهمم بیخودی آمده ام اینجا هر چه فریاد تو گلو مانده دارم را میزنم ، نهایتش اخراج است بدرک ! باز هم گریه و اعتراض و فریاد ... درخواستم را برمیدارد که شاید کاری کند ، بلند میشوم و برگه ها رو جمع میکنم و میذارم لای پوشه و میروم بطرف در ؛ قهر میکنم شاید ؛ با خودم میگم الانه که بگه دخترک خوشگلم بیا و بنشین ، اما نمیگه منم میام بیرون .
اپیزود سوم
توی اتاق آن مرتیکه دراز عصر جاهلیتم ، ابروهایم پاچه بزی ست، آرایش ندارم ، چشمهام پف کرده و قرمزه و چادرم هم که تا نیمه های پیشانی آمده ، نمیگم چه دسته گلی به آب دادم ، بعد از کلی دوانیدنم ٬ امروز يک دنيا قربان صدقه محجوبیتم میرود و پایین درخواستم مینویسد "فرم اطلاعات " یعنی موافقت شد .
گور بابای خبر گذاری و دوره تخصصی ، فوقش می افتد دو ماه دیگر ، بار و بندیلم رو میذارم توی حال تا بفهمند از خر شیطون پیاده شدم ، امیدوارم بهم خوش بگذره ، من خرم مثه چی ، از صبح تا حالا دو لیتر آبغوره گرفتم ، اما دور خودم بگردم خوب بکارم استادم ها !!!
۱۳۸۳ تیر ۹, سهشنبه
اینکه دقیقاً این روزها چه حسی دارم را نمیشود نوشت ، نه چندان خوب نه خیلی بد ؛ دوستی میگفت تو آنقدر کله شق و یه دنده ای که نمیشود وادارت کرد با اینحال من هم گاهی وادار میشوم ، خودم خودم را شاید و آنوقت است که دستگیرم میشود بفهمی نفهمی خودم را به هچل انداخته ام ؛ اولش آنقدر محکم و منطقی باید و نباید میسازم که خلافش میشود یک اشتباه بزرگ ، اما یکهو و بیمقدمه نباید ها را کنار میزنم و بدون تعقل به نقطه ممنوعه ای میرسم که همان ناکجاآبادی ست که از پیش ترسیم کرده بودم ؛ گاهی اوقات البته نه همیشه ...
و این است زندگی من ؛ هیچوقت آینده برایم نا معلوم نبوده با علم به اینکه تاریک است راهی میشوم . باز هم همان داستان کله شقی من ...
۱۳۸۳ تیر ۴, پنجشنبه
۱۳۸۳ خرداد ۱۴, پنجشنبه
بابايی هوس سفر کرده ، تصمیم هم که بگیرد همه دیگر همه چیز تمام شده است ؛ مامان هم که تابع محض ، لانچ باکس را پر میکنند و دوتایی میگذارند عقب ماشین . به من هم کاری ندارند که کاری دارم یا نه ؛ من هم بعنوان مصداق کامل یک دختر حرف شنو باید بروم ؛ البته بد که نمیگذرد ، میماند یک سری کارهای عقب مانده که اینجا دارم ، هفت هشت روزی میرویم و برمی گردیم ...
۱۳۸۳ خرداد ۱۲, سهشنبه
من خوبم...کمي تنهايي اذيتم مي کند . صبح که چشم هايم را باز مي کنم سقف اتاق کمي کج به نظر مي آيد.پاهايم را که از تخت آويزان مي کنم سرمای اتاق تمام تنم را فرا مي گيرد.پوست بازوهايم کش مي آيد و دون دون مي شود. شلوار جين ميپوشم پاچه ها را دو سه تا تاميزنم بالا و پيراهن مردانه را تنم ميکنم، دمپايي لاي انگشتي ام را پا ميکنم و موهايم را دمب اسبي ميبندم ، خانه را تميز ميکنم غذا درست مي کنم ،زير لب آواز مي خوانم ،خيلي که غمگين باشم غر ميزنم.اگه کلاسي و امتحاني باشه سريع ميرمو برميگردم ، ميشينم پشت ميز و شروع ميکنم به ترجمه مقاله هاي خودم و دوستم ، خيلي کار ميبره . دوستم از من هم تنبل تر است.اسمش را گذاشته ام موج منفي.تو که مي داني خودم اين روزها هزار تا فکر و خيال و گرفتاري دارم .داغونم .. بدجوري ... اشکال هم در وجود خودم است . نه زندگي ام اشکال دارد ، نه درسم ، نه پروژه هايم و نه آدمهاي دور و برم . اين منم که رفته ام توي چاه و دوست دارم چند روزي در آن کز کنم بي آنکه کسي سر به سرم بگذارد ... راستي ! کلاس نقاشي هم اسم نوشته ام .
چند روزه ديگه شايد با چند نفري از بچه ها دور هم جمع شويم. محل قرارمان يکي از آن جاهاي دوست داشتنيست . خبر خاصي نيست. مثل هميشه.نامه ام خيلي درهم برهم شد.
سميرا
۱۳۸۳ خرداد ۸, جمعه
۱۳۸۳ خرداد ۷, پنجشنبه
۱۳۸۳ اردیبهشت ۳۱, پنجشنبه
● چقدر دلم می خواهد یک گوشه تاریک وخنک پیدا کنم. به پهلو دراز بکشم.پاها را در شکم جمع کنم ، دستها را زیر صورتم بگذارم و خنکی بازوهایم را با گونه هایم حس کنم. یک گوشه تاریک ، بدون حتی یک روزنه کوچک نور. دلم می خواهد در تاریکی با خودم حرف بزنم.همه حرفهای ناگفته ای که هیچ گوشی محرم شنیدنش نیست . من می توانم به جای هر دو طرف حرف بزنم. دیالوگ از پیش نوشته شده ...
۱۳۸۳ اردیبهشت ۲۷, یکشنبه
۱۳۸۳ اردیبهشت ۱۷, پنجشنبه
تنسي تاکسيدو هرگز شکست نمي خوره .
اولش به اين قصد اومدم که بگم :
خرم آن روز کز اين منزل ويران بروم
اما بعدش کم کم اين شد که :
من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم ... محتسب داند که من اين کارها کمتر کنم
من که عيب توبه کاران کرده باشم بارها ... توبه از مي وقت گل ديوانه باشم گر کنم
عشق دردانه ست و من غواص و دريا ميکده ... سر فرو بردم در آن جا تا کجا سر بر کنم
حاشا که من به موسم گل ترک مي کنم ... من لاف عقل مي زنم اين کار کي کنم
از قيل و قال مدرسه حالي دلم گرفت ... يک چند نيز خدمت معشوق و مي کنم
اما فکر کنم آش اون قدر شور شده که ديگه صداي تدي هم در اومده . ديشب تقريبا گفت : بچه جان ، بسه ديگه . بشين سر جات يه مدت مثل آدم !
من ترک عشق و شاهد و ساغر نمي کنم ... صد بار توبه کردم و ديگر نمي کنم
باغ بهشت و سايهء طوبا و قصر حور ... با خاک کوي دوست برابر نمي کنم
تلقين و درس اهل نظر يک اشارتست ... گفتم کنايتي و مکرر نمي کنم
ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن ... محتاج جنگ نيست برادر نمي کنم
خوب راستش الان ديگه هيچيم نيست . هيچ بهانه اي ندارم . بهانه اي براي گريز نيست . حتا ديگه تن دادن به ناگزير هم نيست . الان همهء کلاف زندگي تو دست خودمه و اگه پام بلغزه ، ديگه هيچ کس جز خودم مقصر نيست . بايد يه خورده رويا پردازي هام رو کم کنم و از لبهء تيغ بيام پايين . مثل بقيه رو زمين صاف راه برم . زندگي ِ رو ابرا رو بذارم واسه وقتي که خود ِ خودم باشم . مطمئنم که فصل ابر هم بالاخره مي رسه ، خيلي مطمئنم ، و فعلا همين اطمينان برام کافيه . همهء اينا يعني اين که :
صراحئي و حريفي گرت به چنگ افتد ... به عقل نوش که ايام فتنه انگيز است
نتايج تمرين هاي اين چند وقت اخير رضايت بخش بوده . در مقايسه با چند ماه پيش ، خيلي مطمئن ترم ، خيلي آروم تر ، خيلي سبک تر ، و يه عالمه اعتماد به نفس . نمي خوام دوباره همه چي به هم بريزه . بايد از پس اين سخت ترين هم بر بيام . و مي دونم که مي تونم . خوب به هر حال تو اين سيستم جديد فراز و نشيب خواهد بود مطمئناً ، اما به نتيجهء بعدش مي ارزه . و تازه اينکه يه عالمه خاطره ء خوب و بي نظير هميشه مي مونه ، هيشکي و هيچي هم نمي تونه پاکشون کنه . رسم روزگار همين بوده . هيچ وقت چيزاي خوب زياد نمي مونن . دوباره همه چي سبک مي شه . همون جوري که قرارمون بود . مطمئنم ...
جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت ... جاودان کس نشنيديم که در کار بماند
۱۳۸۳ اردیبهشت ۱۴, دوشنبه
چشمان ِ سياه ِ تو
فريبات ميدهند اي جويندهي ِ بيگناه!
ــ تو مرا هيچگاه در ظلمات ِ پيرامون ِ من بازنتوانييافت;
چرا که در نگاهِ تو آتش ِ اشتياقي نيست.
□
از نگفتهها، از نسرودهها پُرَم;
از انديشههاي ِ ناشناخته و
اشعاري که بدانها نينديشيدهام.
عقدهي ِ اشک ِ من درد ِ پُري، درد ِ سرشاريست. و باقيي ِ ناگفتهها
سکوت نيست، نالهئيست.
اکنون زمان ِ گريستن است، اگر تنها بتوان گريست، يا به رازداريي ِ
دامان ِ تو اعتمادي اگر بتوان داشت، يا دست ِ کم به درها ــ که در
آنان احتمال ِ گشودني هست به روي ِ نابهکاران.
□
ما در ظلمتايم
بدان خاطر که کسي به عشق ِ ما نسوخت،
ما تنهائيم
چرا که هرگز کسي ما را به جانب ِ خود نخواند،
ما خاموشايم
بدان جهت که به هيچ چيز اعتماد نکرديم، بيآنکه بياعتمادي را دوست داشته باشيم.
□
مرا روشنتر ميخواهي
از اشتياق ِ به من در برابر ِ من پُرشعلهتر بسوز
ورنه مرا در اين ظلمات بازنتوانييافت
ورنه هزاران چشم ِ تو فريبات خواهد داد، جويندهي ِ بيگناه!
بايست و چراغ ِ اشتياقات را شعلهورتر کن.
۱۳۸۳ فروردین ۲۴, دوشنبه
۱۳۸۳ فروردین ۲۰, پنجشنبه
فرزندم فقیر حقیر است ، سخن او شنیده نمیشود و مقام او شناخته نمیگردد ، شخص فقیر اگر راستگو باشد دروغگویش خوانند و اگر زاهد باشد و پرهیزگار او را نادان گویند ؛ فرزندم هر فردی که به فقر مبتلا شود به چهار خصلت نیز دچار میشود : سستی در یقین ، کاستی در عقل ، رقت و سستی در دین و کم شدن حیا در صورت ؛ پس پناه به خدای متعال از فقر ...
"میزان الحکمه، حدیث 159993 "
۱۳۸۳ فروردین ۱۴, جمعه
۱۳۸۳ فروردین ۱, شنبه
۱۳۸۲ اسفند ۲۶, سهشنبه
خدايا ... يا حق و يا لطيف ... دلم به عشق زنده دار که اگر هنوز می تپد از معجزت عشقی است که بیاید شاید روزی و میهمان همیشگی اين ليلی بی دل شود .
خدايا ... يا غفار و يا ستار ... در دلم هرچه پليدی است بميران و آنچه کژی است بپوشان .
پروردگارم ... آرامشم بخش .
خدايا! خدايا!
تو با آن بزرگی
در آن آسمانها
چنين آرزويی بدين کوچکی را
توانی برآورد آيا ؟؟؟
۱۳۸۲ اسفند ۲۲, جمعه
برای آخرین بار ...
نگفتن با گفتن براي کسي که حرفي براي گفتن نداره تفاوتي نميکنه . اما براي کسي که براي گفتن حرف خيلي داره اما نگفتن گفتني ها رو به گفتن نگفتني ها ترجيح داده نگفتن و گفتن هر دو رنج آور و ملال انگيز جلوه ميکنه ...
۱۳۸۲ اسفند ۳, یکشنبه
دارم واسه تدی یه ژیله میبافم تا هم سال نویی حسابی خوش لباس شه هم این تی شرتو از تنش درآره که من کلی باهاش مشکل دارم . الان هم اینجا نشسته ، گردنشو کج کرده و زل زده به من . اصلاً این موجود عجیب دوست داشتنیه . بعضی شبا کنارم میخوابه و يحتمل توی خوابای من شریک میشه ، شاید واسه همين اینطوری نیگام میکنه و با من شجریان گوش میکنه بی اونکه از من نفرتش بگیره ...
پ.ن.1) تدی یکیه تو مایه اون آقاهه که داره اون بالا چرت میزنه !
پ.ن.2 ) بچه که بودم خیال میکردم اگه مامان بیاد توی تخت من بخوابه و من دستشو بگیرم ، میتونه خوابایی که من میبینمو ببینه که کلی مزیت داشت ...
۱۳۸۲ بهمن ۳۰, پنجشنبه
زمستون که میشه وقتی همه جای دنیا سرد و بی روحه اینجا عین یه تیکه مخمل سبزه ،سبز سبز . هر جا رو که نیگا میکنی پره از کرمای پشمالوی با مزه ای که تا چند وقته دیگه میشن پروانه های خوشگل ؛ ابرای قلبی سفید توی آسمون واسه خودشون آروم میرقصن و من با لبخند از شاخه های پایین درخت چند تا توت ترش و قرمز رو میچینم و میذارم زیر زبونم و بعد با افتخار از باغچه کوچولوم چند تا برگ نعنا و شاهی و ریحون رو جدا میکنم و میذارم توی سبد . بوی نرگس ذهنم رو پر میکنه و من پرواز میکنم تا بخدا ...
۱۳۸۲ بهمن ۱۰, جمعه
۱۳۸۲ بهمن ۴, شنبه
آره ...خيلي عوض شدم خيلي ... آروم ، کم حرف ، بازم آروم ... ميدونم ... رسیدم به یه پایداری محض و مطلق . ديگه از خيلي چيزا بدم نمي آد ، خيلي چيزا رو هم ديگه دوست ندارم ... خيليا رو پاک کردم ... يعني راستشو بخواي ديگه حوصله هیچی رو ندارم ؛ هیچيای بدو البته ... ته دلم قرصه که تو دنيا هيچی برخلاف مصلحت زندگی من پیش نمیره وقتی من توی دلم برای همه آرزوی سلامتی دارم ...
حواسم هم ممممممم يه جورايي پرته ، هيچي هيچ خبري نيست ... فقط تنها شنونده ... شنونده هزار جور حرف و حديث از آدمايي که تنها میدونن نوه زیتونی ... و احتمالاً شبیهش ... ککم هم نميگزه ...
سواله واسم که من سادم چون گاهی آدم ها را با مهمتر از خودشان اشتباه می گيرم یا اونا راه راهن که خودشونو خیلی خیلی متفاوت تر از اونچه که هستن نشون میدن ؟؟؟ یکبار برای برنده شدن چشماتو روی وجدانت ببند . تضمین میکنی مزش نره لای دندونم و نخوام هزار بار دیگه تکرارش کنم ؟
نمیدونم ... شاید هم شد مثل ماجرای خرید رفتنم که گویا از آسمون اومده من همه جا رو بگردم و دست آخر آشغالترین و گرونترین رو بدم واسم کادو پیچ کنن که مثلا دست خالی برنگشته باشم خونه ... شوهر کردنو میگم ها ... صابون بی بی جانسون هم تنها چیزیه که بعد از یه عمر هنوز عوضش نکردم ...
وسواسم دیگه شديد شده ... شستن چندتا فنجون به آب کشيدن صندليا ختم ميشه ... اَه اَه ... دستام از بس تو دستکش میمونه چروک و بی رنگ میشه ... بعضي وقتا هم نفسم بالا نمياد ...
سوسکا شير دوس دارن فکر کنم ، اينو از اونجایی فهميدم که اخیراً صبحها ميبينم دو سه تا سوسک ريز افتادن تو فنجون شيري که مال شب پيش ، نخورده روي ميز مونده بوده ... حيوونيا ... راستي من ديگه مورچه ندارم ديگه بعد از اون قتل عامه وحشيانه بهم سر نزدن ... نه خَره زمستونه رفتن که استراحت کنن کنار هیتراشون شاید ...
خیلی دلم هوس یه رقص کردی دسته جمعی رو کرده ، اینکه حواست باشه تا هم با بقیه هماهنگ باشی هم پاتو چند درجه بالا بیاری ، دستتو کی ول کنی چطور حرکتش بدی ؛ همه اینا مهارتای خاصی میخواد که اگه وارد باشی ضربان قلبت هر چی بالا تر بره کمتر احساس خستگی میکنی ٬ شبيه زندگي
روحانیه یقیناً با نفوذی که داره میتونه کمکم کنه ... خوش برخورد با جورابای سفید ، حس میکنم حواسش کاملاً جمع حرفایی که میزنه نیست ... جوراباش سفید و شسته شدس ... خدای من ، ته کفشای من ... پاشم برم کار من از این مجرا هم پیش نمیره ...
احتمالاً من ميتونم قيم يه پسر بچه بشم ؟؟؟ تپل مپول و باهوش ... ژن استعداد با شعور شوندگی هم داشته باشه لطفاً ... دختر نباشه ها فقط پسر ، میخوام امتحان کنم یعنی تربیت یه مرد انسان اینقدر سخته که این جماعت دامن پوش نتونستن از عهدش خوب بر بیان ؟؟؟ البته حالا زودمه یکم که مامانی بشم من ... هوس کردم یهوییی ...
دوست ندارم برم به دو تا libertine امپدانس و فیزور یاد بدم ... گیرم که با هم دوستیم و نون نمکی هم خوردیم ... نمی رم میگم دلم درد میکنه نمی آم ... خونه های دانشجویی منفورترین جاییه که به عمرم دیدم...
من خوشحالم ... همينجوری ...
۱۳۸۲ دی ۲۷, شنبه
۱۳۸۲ دی ۲۱, یکشنبه
بدم می آد ...
از بچه سوسول بودن بدم مياد...وقتي يه پسري مي بينم كه دخترونه رفتار مي كنه و از چيزهاي مسخره مي ناله دلم مي خواد صورتشو بيارم پايين. وقتی دختری رو میبینم که به هر کی میرسه براش میشه مریم مقدس تا بشه سوگولیش عقم میگیره... از آدم شلخته بدم میآد ...از آدم راحت طلب بدم مياد..از آدمي كه تو روياهاش زندگي مي كنه و از روي شكم تصميم مي گيره.از آدم بي اراده بدم مياد..از آدمي كه يا تو گذشته اش زندگي مي كنه يا تو آينده اش...از آدمي كه نوك دماغش جلوتر رو نمي تونه ببينه بدم مياد..از آدم گنده دماغ بدم مياد..از آدم متعصب..از آدمي كه كوركورانه پيروي حالا هر مزخرفي هست بدم مياد..از آدمي كه با باورها و طرز فكر خانواده اش بار مياد و حتي وقتي ازهر نظر مستقل شد بازم دو دستي همون عقايدي كه در واقع مال خوش نيست رو مي چسبه و نمي خواد خودش باشه بدم مياد..از آدم بسته..از آدمي كه خودشو محدود مي كنه...از آدمي كه عين گاو سرشو انداخته پايين و تو راهي ميره و مي چره كه نمي دونه اصلا از كجا اومده..كي بهش رسيده و سر راهش قرار گرفته بدم مياد. .از آدمی که فکر میکنه حق داره دستور بده بدم میآد...از آدمي كه تن صداشو عوض میکنه تا دوست داشتنی تر بشه بدم می آد ...از آدم بزدل بدم مياد..از آدمی که بی مقدمه پشتمو خالی کنه بدم میآد...از آدمی که یکی رو با یکی مقایسه میکنه بدم میآد ... از آدم فراموشکار بدم میآد..از آدمي كه از سر سيري فلسفه بافي مي كنه بدم مياد..بدم مياد وقتي دلمو كردم مثل كف دست و دارم تو يه رفاقت همينطور پيش ميام و از هيچي كم نمي زارم بعد مي بينم هي طرف داره مي پيچونتم.از آدم قدر نشناس و ناسپاس..از آدمي كه به عقايد گنديده و پوسيدهء خودش عشق مي ورزه و بهش مفتخر هم هست بدم مياد..از توهين لفظي يه دوست مطمئنا ناراحت نمي شم و سعي مي كنم جنبه اش رو داشته باشم..اما تحمل رفتار توهين آميز رو ندارم وازش بدم مياد. از آدمي كه وقتي مي بيني حالش خرابه و سعي مي كني باهاش حرف بزني..باهاش احساس همدردي كني و آرومش كني بعد يه دفعه تو اوج حرفت و اونجا كه ديگه داري خودتو واسش جر مي دي بر ميگرده ميگه من ديگه برم بخوابم شب بخير بدم مياد...از آدمی که نميشه فهميد دوسته يا دشمن بدم مياد...از آدمي كه مي رينه به سرتا پات از آدمي كه باعث ميشه حالت از خودت و هرچي رفاقته بهم بخوره بدم مياد..از آدمی که به شعورت توهين می کنه..از آدمی که عميق ترين احساساتت رو به مسخره می گيره و براش پشيزی ارزش قائل نيست بدم مياد..از آدمي كه فكر مي كنه از نظر ديگران خيلي خاص و مرموزه و در عين حال پته اش رو آبه و معلومه چيكاره اس بدم مياد..از آدمی که زیر حرفش میزنه بدم می آد...از آدم ساده اي كه فكر مي كنه خيلي زرنگه..از آدم زرنگي كه مي خواد خودش رو ساده نشون بده بدم مياد..از ...كه بخواد مظلوم نمايي كنه بدم مياد..از آدمي كه تو تمام زندگيش جز شكمش و زير شكمش به هيچ چيز ديگه اهميت نمي ده بدم مياد..از صدام بدم مياد چون با همهء ديوانگی و جنونش اونقدر جسارت نداشت که وقتی ديد آمريکاييها دارن ميان ميگيرنش مثل هيتلر يه گوله تو شقيقه اش خالی کنه تا کون يه دنيا رو با اينکارش بسوزونه!..به اين می گن آدم بزدل..به اين می گن کثافت..از آشغالهايي كه همه غلطي مي كنن و بازم دم از تهذيب اخلاق جامعه مي زنن بدم مياد..از آدمی که فقط زر می زنه و يه ذره نمی تونه رو حرفش وايسه.از آدمي كه فكرش..عقايدش..باورهاش ديگه تار عنكبوت بسته..از تعصب پوچ،حتي به خدا بدم مياد...از آدمی که شرف خودشو ناديده ميگيره بدم مياد...از آدمی که واسه خودش چارچوب و حریم نداره بدم میاد . از کسي كه نمي دونه متال از كجا اومده بعد حالا خودشو جر ميده واسه DJ bobo و Britney spears و Slayer و System of a down بدم مياد..از كسي كه نمي دونه علي كي بوده..موسي كي بوده..خضر كي بوده..بعد حالا ديوان شمس و تذكرة الاوليا و كتاب اُشو مي گيره دستش بدم مياد...از آدمي كه تو عمرش يه فال حافظ نگرفته حالا صداي پاي آب سهراب رو از حفظ مي خونه بدم مياد...از آدمي كه نمي دونه فروغ كيه.. لطافت اشعار نيما و اخوان ثالث رو لمس نكرده و حالا به قول خودش شعر نو ميگه بدم مياد...از آدمی که حتی پایبند به اداهایی که در میاره هم نیست بدم مياد ... اینا رو اگه بذاریم ملاک چهار تا آدم باقی میمونه که تو افتخار آشنایی با یکیشونو هم نداری ... اینه فلسفه تنهایی من ......
شب امتحان الکترونيک که من و تنهاييم از غصه هم پوسيديم...
من همیشه یک کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...
-
من همیشه یک کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...
-
وقتی دکترم نیک رو بدنیا آورد و گذاشتنش رو صورتم یه فسقلی ساکت بود تا نگاهش کردم و گفتم پس اون هیولای توی شکمم ت و بودی؟ اما حالا فکر میکنم...