۱۳۸۲ بهمن ۱۰, جمعه

داره بهم خوش میگذره کاری ندارم که زود میگذره یا ... مهم اینه که آرامش دارم و یه عالمه چیزای خوب دور و برمه ... ممنون خدای خوبم ... 

۱۳۸۲ بهمن ۴, شنبه

آره ...خيلي عوض شدم خيلي ... آروم ، کم حرف ، بازم آروم ... ميدونم ... رسیدم به یه پایداری محض و مطلق . ديگه از خيلي چيزا بدم نمي آد ، خيلي چيزا رو هم ديگه دوست ندارم ... خيليا رو پاک کردم ... يعني راستشو بخواي ديگه حوصله هیچی رو ندارم ؛ هیچيای بدو البته ... ته دلم قرصه که تو دنيا هيچی برخلاف مصلحت زندگی من پیش نمیره وقتی من توی دلم برای همه آرزوی سلامتی دارم ...


حواسم هم ممممممم يه جورايي پرته ، هيچي هيچ خبري نيست ... فقط تنها شنونده ... شنونده هزار جور حرف و حديث از آدمايي که تنها میدونن نوه زیتونی ... و احتمالاً شبیهش ... ککم هم نميگزه ...


سواله واسم که من سادم چون گاهی آدم ها را با مهمتر از خودشان اشتباه می گيرم یا اونا راه راهن که خودشونو خیلی خیلی متفاوت تر از اونچه که هستن نشون میدن ؟؟؟ یکبار برای برنده شدن چشماتو روی وجدانت ببند . تضمین میکنی مزش نره لای دندونم و نخوام هزار بار دیگه تکرارش کنم ؟


نمیدونم ... شاید هم شد مثل ماجرای خرید رفتنم که گویا از آسمون اومده من همه جا رو بگردم و دست آخر آشغالترین و گرونترین رو بدم واسم کادو پیچ کنن که مثلا دست خالی برنگشته باشم خونه ... شوهر کردنو میگم ها ... صابون بی بی جانسون هم تنها چیزیه که بعد از یه عمر هنوز عوضش نکردم ...


وسواسم دیگه شديد شده ... شستن چندتا فنجون به آب کشيدن صندليا ختم ميشه ... اَه اَه ... دستام از بس تو دستکش میمونه چروک و بی رنگ میشه ... بعضي وقتا هم نفسم بالا نمياد ...
سوسکا شير دوس دارن فکر کنم ، اينو از اونجایی فهميدم که اخیراً صبحها ميبينم دو سه تا سوسک ريز افتادن تو فنجون شيري که مال شب پيش ، نخورده روي ميز مونده بوده ... حيوونيا ... راستي من ديگه مورچه ندارم ديگه بعد از اون قتل عامه وحشيانه بهم سر نزدن ... نه خَره زمستونه رفتن که استراحت کنن کنار هیتراشون شاید ...


خیلی دلم هوس یه رقص کردی دسته جمعی رو کرده ، اینکه حواست باشه تا هم با بقیه هماهنگ باشی هم پاتو چند درجه بالا بیاری ، دستتو کی ول کنی چطور حرکتش بدی ؛ همه اینا مهارتای خاصی میخواد که اگه وارد باشی ضربان قلبت هر چی بالا تر بره کمتر احساس خستگی میکنی ٬ شبيه زندگي


روحانیه یقیناً با نفوذی که داره میتونه کمکم کنه ... خوش برخورد با جورابای سفید ، حس میکنم حواسش کاملاً جمع حرفایی که میزنه نیست ... جوراباش سفید و شسته شدس ... خدای من ، ته کفشای من ... پاشم برم کار من از این مجرا هم پیش نمیره ...


احتمالاً من ميتونم قيم يه پسر بچه بشم ؟؟؟ تپل مپول و باهوش ... ژن استعداد با شعور شوندگی هم داشته باشه لطفاً ... دختر نباشه ها فقط پسر ، میخوام امتحان کنم یعنی تربیت یه مرد انسان اینقدر سخته که این جماعت دامن پوش نتونستن از عهدش خوب بر بیان ؟؟؟ البته حالا زودمه یکم که مامانی بشم من ... هوس کردم یهوییی ...


دوست ندارم برم به دو تا libertine امپدانس و فیزور یاد بدم ... گیرم که با هم دوستیم و نون نمکی هم خوردیم ... نمی رم میگم دلم درد میکنه نمی آم ... خونه های دانشجویی منفورترین جاییه که به عمرم دیدم...


من خوشحالم ... همينجوری ...

۱۳۸۲ دی ۲۷, شنبه

کاش اونقدری شرح صدر داشتم تا بگم ذکر " الا بذکر الله تطمئن القلوب " تو بدترین حالتها تا چه اندازه برام آرامش بخش بوده ...

۱۳۸۲ دی ۲۱, یکشنبه

بدم می آد ...
از بچه سوسول بودن بدم مياد...وقتي يه پسري مي بينم كه دخترونه رفتار مي كنه و از چيزهاي مسخره مي ناله دلم مي خواد صورتشو بيارم پايين. وقتی دختری رو میبینم که به هر کی میرسه براش میشه مریم مقدس تا بشه سوگولیش عقم میگیره... از آدم شلخته بدم میآد ...از آدم راحت طلب بدم مياد..از آدمي كه تو روياهاش زندگي مي كنه و از روي شكم تصميم مي گيره.از آدم بي اراده بدم مياد..از آدمي كه يا تو گذشته اش زندگي مي كنه يا تو آينده اش...از آدمي كه نوك دماغش جلوتر رو نمي تونه ببينه بدم مياد..از آدم گنده دماغ بدم مياد..از آدم متعصب..از آدمي كه كوركورانه پيروي حالا هر مزخرفي هست بدم مياد..از آدمي كه با باورها و طرز فكر خانواده اش بار مياد و حتي وقتي ازهر نظر مستقل شد بازم دو دستي همون عقايدي كه در واقع مال خوش نيست رو مي چسبه و نمي خواد خودش باشه بدم مياد..از آدم بسته..از آدمي كه خودشو محدود مي كنه...از آدمي كه عين گاو سرشو انداخته پايين و تو راهي ميره و مي چره كه نمي دونه اصلا از كجا اومده..كي بهش رسيده و سر راهش قرار گرفته بدم مياد. .از آدمی که فکر میکنه حق داره دستور بده بدم میآد...از آدمي كه تن صداشو عوض میکنه تا دوست داشتنی تر بشه بدم می آد ...از آدم بزدل بدم مياد..از آدمی که بی مقدمه پشتمو خالی کنه بدم میآد...از آدمی که یکی رو با یکی مقایسه میکنه بدم میآد ... از آدم فراموشکار بدم میآد..از آدمي كه از سر سيري فلسفه بافي مي كنه بدم مياد..بدم مياد وقتي دلمو كردم مثل كف دست و دارم تو يه رفاقت همينطور پيش ميام و از هيچي كم نمي زارم بعد مي بينم هي طرف داره مي پيچونتم.از آدم قدر نشناس و ناسپاس..از آدمي كه به عقايد گنديده و پوسيدهء خودش عشق مي ورزه و بهش مفتخر هم هست بدم مياد..از توهين لفظي يه دوست مطمئنا ناراحت نمي شم و سعي مي كنم جنبه اش رو داشته باشم..اما تحمل رفتار توهين آميز رو ندارم وازش بدم مياد. از آدمي كه وقتي مي بيني حالش خرابه و سعي مي كني باهاش حرف بزني..باهاش احساس همدردي كني و آرومش كني بعد يه دفعه تو اوج حرفت و اونجا كه ديگه داري خودتو واسش جر مي دي بر ميگرده ميگه من ديگه برم بخوابم شب بخير بدم مياد...از آدمی که نميشه فهميد دوسته يا دشمن بدم مياد...از آدمي كه مي رينه به سرتا پات از آدمي كه باعث ميشه حالت از خودت و هرچي رفاقته بهم بخوره بدم مياد..از آدمی که به شعورت توهين می کنه..از آدمی که عميق ترين احساساتت رو به مسخره می گيره و براش پشيزی ارزش قائل نيست بدم مياد..از آدمي كه فكر مي كنه از نظر ديگران خيلي خاص و مرموزه و در عين حال پته اش رو آبه و معلومه چيكاره اس بدم مياد..از آدمی که زیر حرفش میزنه بدم می آد...از آدم ساده اي كه فكر مي كنه خيلي زرنگه..از آدم زرنگي كه مي خواد خودش رو ساده نشون بده بدم مياد..از ...كه بخواد مظلوم نمايي كنه بدم مياد..از آدمي كه تو تمام زندگيش جز شكمش و زير شكمش به هيچ چيز ديگه اهميت نمي ده بدم مياد..از صدام بدم مياد چون با همهء ديوانگی و جنونش اونقدر جسارت نداشت که وقتی ديد آمريکاييها دارن ميان ميگيرنش مثل هيتلر يه گوله تو شقيقه اش خالی کنه تا کون يه دنيا رو با اينکارش بسوزونه!..به اين می گن آدم بزدل..به اين می گن کثافت..از آشغالهايي كه همه غلطي مي كنن و بازم دم از تهذيب اخلاق جامعه مي زنن بدم مياد..از آدمی که فقط زر می زنه و يه ذره نمی تونه رو حرفش وايسه.از آدمي كه فكرش..عقايدش..باورهاش ديگه تار عنكبوت بسته..از تعصب پوچ،حتي به خدا بدم مياد...از آدمی که شرف خودشو ناديده ميگيره بدم مياد...از آدمی که واسه خودش چارچوب و حریم نداره بدم میاد . از کسي كه نمي دونه متال از كجا اومده بعد حالا خودشو جر ميده واسه DJ bobo و Britney spears و Slayer و System of a down بدم مياد..از كسي كه نمي دونه علي كي بوده..موسي كي بوده..خضر كي بوده..بعد حالا ديوان شمس و تذكرة الاوليا و كتاب اُشو مي گيره دستش بدم مياد...از آدمي كه تو عمرش يه فال حافظ نگرفته حالا صداي پاي آب سهراب رو از حفظ مي خونه بدم مياد...از آدمي كه نمي دونه فروغ كيه.. لطافت اشعار نيما و اخوان ثالث رو لمس نكرده و حالا به قول خودش شعر نو ميگه بدم مياد...از آدمی که حتی پایبند به اداهایی که در میاره هم نیست بدم مياد ... اینا رو اگه بذاریم ملاک چهار تا آدم باقی میمونه که تو افتخار آشنایی با یکیشونو هم نداری ... اینه فلسفه تنهایی من ......


شب امتحان الکترونيک که من و تنهاييم از غصه هم پوسيديم...

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...