آره ...خيلي عوض شدم خيلي ... آروم ، کم حرف ، بازم آروم ... ميدونم ... رسیدم به یه پایداری محض و مطلق . ديگه از خيلي چيزا بدم نمي آد ، خيلي چيزا رو هم ديگه دوست ندارم ... خيليا رو پاک کردم ... يعني راستشو بخواي ديگه حوصله هیچی رو ندارم ؛ هیچيای بدو البته ... ته دلم قرصه که تو دنيا هيچی برخلاف مصلحت زندگی من پیش نمیره وقتی من توی دلم برای همه آرزوی سلامتی دارم ...
حواسم هم ممممممم يه جورايي پرته ، هيچي هيچ خبري نيست ... فقط تنها شنونده ... شنونده هزار جور حرف و حديث از آدمايي که تنها میدونن نوه زیتونی ... و احتمالاً شبیهش ... ککم هم نميگزه ...
سواله واسم که من سادم چون گاهی آدم ها را با مهمتر از خودشان اشتباه می گيرم یا اونا راه راهن که خودشونو خیلی خیلی متفاوت تر از اونچه که هستن نشون میدن ؟؟؟ یکبار برای برنده شدن چشماتو روی وجدانت ببند . تضمین میکنی مزش نره لای دندونم و نخوام هزار بار دیگه تکرارش کنم ؟
نمیدونم ... شاید هم شد مثل ماجرای خرید رفتنم که گویا از آسمون اومده من همه جا رو بگردم و دست آخر آشغالترین و گرونترین رو بدم واسم کادو پیچ کنن که مثلا دست خالی برنگشته باشم خونه ... شوهر کردنو میگم ها ... صابون بی بی جانسون هم تنها چیزیه که بعد از یه عمر هنوز عوضش نکردم ...
وسواسم دیگه شديد شده ... شستن چندتا فنجون به آب کشيدن صندليا ختم ميشه ... اَه اَه ... دستام از بس تو دستکش میمونه چروک و بی رنگ میشه ... بعضي وقتا هم نفسم بالا نمياد ...
سوسکا شير دوس دارن فکر کنم ، اينو از اونجایی فهميدم که اخیراً صبحها ميبينم دو سه تا سوسک ريز افتادن تو فنجون شيري که مال شب پيش ، نخورده روي ميز مونده بوده ... حيوونيا ... راستي من ديگه مورچه ندارم ديگه بعد از اون قتل عامه وحشيانه بهم سر نزدن ... نه خَره زمستونه رفتن که استراحت کنن کنار هیتراشون شاید ...
خیلی دلم هوس یه رقص کردی دسته جمعی رو کرده ، اینکه حواست باشه تا هم با بقیه هماهنگ باشی هم پاتو چند درجه بالا بیاری ، دستتو کی ول کنی چطور حرکتش بدی ؛ همه اینا مهارتای خاصی میخواد که اگه وارد باشی ضربان قلبت هر چی بالا تر بره کمتر احساس خستگی میکنی ٬ شبيه زندگي
روحانیه یقیناً با نفوذی که داره میتونه کمکم کنه ... خوش برخورد با جورابای سفید ، حس میکنم حواسش کاملاً جمع حرفایی که میزنه نیست ... جوراباش سفید و شسته شدس ... خدای من ، ته کفشای من ... پاشم برم کار من از این مجرا هم پیش نمیره ...
احتمالاً من ميتونم قيم يه پسر بچه بشم ؟؟؟ تپل مپول و باهوش ... ژن استعداد با شعور شوندگی هم داشته باشه لطفاً ... دختر نباشه ها فقط پسر ، میخوام امتحان کنم یعنی تربیت یه مرد انسان اینقدر سخته که این جماعت دامن پوش نتونستن از عهدش خوب بر بیان ؟؟؟ البته حالا زودمه یکم که مامانی بشم من ... هوس کردم یهوییی ...
دوست ندارم برم به دو تا libertine امپدانس و فیزور یاد بدم ... گیرم که با هم دوستیم و نون نمکی هم خوردیم ... نمی رم میگم دلم درد میکنه نمی آم ... خونه های دانشجویی منفورترین جاییه که به عمرم دیدم...
من خوشحالم ... همينجوری ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر