چشمان ِ سياه ِ تو
فريبات ميدهند اي جويندهي ِ بيگناه!
ــ تو مرا هيچگاه در ظلمات ِ پيرامون ِ من بازنتوانييافت;
چرا که در نگاهِ تو آتش ِ اشتياقي نيست.
□
از نگفتهها، از نسرودهها پُرَم;
از انديشههاي ِ ناشناخته و
اشعاري که بدانها نينديشيدهام.
عقدهي ِ اشک ِ من درد ِ پُري، درد ِ سرشاريست. و باقيي ِ ناگفتهها
سکوت نيست، نالهئيست.
اکنون زمان ِ گريستن است، اگر تنها بتوان گريست، يا به رازداريي ِ
دامان ِ تو اعتمادي اگر بتوان داشت، يا دست ِ کم به درها ــ که در
آنان احتمال ِ گشودني هست به روي ِ نابهکاران.
□
ما در ظلمتايم
بدان خاطر که کسي به عشق ِ ما نسوخت،
ما تنهائيم
چرا که هرگز کسي ما را به جانب ِ خود نخواند،
ما خاموشايم
بدان جهت که به هيچ چيز اعتماد نکرديم، بيآنکه بياعتمادي را دوست داشته باشيم.
□
مرا روشنتر ميخواهي
از اشتياق ِ به من در برابر ِ من پُرشعلهتر بسوز
ورنه مرا در اين ظلمات بازنتوانييافت
ورنه هزاران چشم ِ تو فريبات خواهد داد، جويندهي ِ بيگناه!
بايست و چراغ ِ اشتياقات را شعلهورتر کن.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر