● چقدر دلم می خواهد یک گوشه تاریک وخنک پیدا کنم. به پهلو دراز بکشم.پاها را در شکم جمع کنم ، دستها را زیر صورتم بگذارم و خنکی بازوهایم را با گونه هایم حس کنم. یک گوشه تاریک ، بدون حتی یک روزنه کوچک نور. دلم می خواهد در تاریکی با خودم حرف بزنم.همه حرفهای ناگفته ای که هیچ گوشی محرم شنیدنش نیست . من می توانم به جای هر دو طرف حرف بزنم. دیالوگ از پیش نوشته شده ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر