۱۳۸۳ تیر ۹, سه‌شنبه

اینکه دقیقاً این روزها چه حسی دارم را نمیشود نوشت ، نه چندان خوب نه خیلی بد ؛ دوستی میگفت تو آنقدر کله شق و یه دنده ای که نمیشود وادارت کرد با اینحال من هم گاهی وادار میشوم ، خودم خودم را شاید و آنوقت است که دستگیرم میشود بفهمی نفهمی خودم را به هچل انداخته ام ؛ اولش آنقدر محکم و منطقی باید و نباید میسازم که خلافش میشود یک اشتباه بزرگ ، اما یکهو و بیمقدمه نباید ها را کنار میزنم و بدون تعقل به نقطه ممنوعه ای میرسم که همان ناکجاآبادی ست که از پیش ترسیم کرده بودم ؛ گاهی اوقات البته نه همیشه ...
و این است زندگی من ؛ هیچوقت آینده برایم نا معلوم نبوده با علم به اینکه تاریک است راهی میشوم . باز هم همان داستان کله شقی من ...

۱۳۸۳ تیر ۴, پنجشنبه

مامان و بابا تنها دلخوشیهای من تو این دنیا هستن , عجیبه که هر چی میگردم چیز دیگه ای پیدا نمیکنم ...


۱۳۸۳ خرداد ۱۴, پنجشنبه

بابايی هوس سفر کرده ،  تصمیم هم که بگیرد همه دیگر همه چیز تمام شده است ؛ مامان هم که تابع محض ، لانچ باکس را پر میکنند و دوتایی میگذارند عقب ماشین . به من هم کاری ندارند که کاری دارم یا نه ؛ من هم بعنوان مصداق کامل یک دختر حرف شنو باید بروم ؛ البته بد که نمیگذرد ، میماند یک سری کارهای عقب مانده که اینجا دارم ، هفت هشت روزی میرویم و برمی گردیم ...

۱۳۸۳ خرداد ۱۲, سه‌شنبه

شراره موج منفیست ؛ موج منفی به تمام معنا ! دیشب تا سه صبح با چشمای نیمه باز و دستهای لرزان از خستگی داشتم واسش مدارهاشو رسم میکردم ، امروز صبح وقتی بهش میگم خبر مرگت پاشو برو پرینتشونو بگیر ، میگه 5 صبح به این نتیجه رسیدم که پروژه ترم پیش تورو ببرم تحویل بدم ، حوصله تایپ کردن ندارم آخه !!!

من خوبم...کمي تنهايي اذيتم مي کند . صبح که چشم هايم را باز مي کنم سقف اتاق کمي کج به نظر مي آيد.پاهايم را که از تخت آويزان مي کنم سرمای اتاق تمام تنم را فرا مي گيرد.پوست بازوهايم کش مي آيد و دون دون مي شود. شلوار جين ميپوشم پاچه ها را دو سه تا تاميزنم بالا و پيراهن مردانه را تنم ميکنم، دمپايي لاي انگشتي ام را پا ميکنم و موهايم را دمب اسبي ميبندم ، خانه را تميز ميکنم غذا درست مي کنم ،زير لب آواز مي خوانم ،خيلي که غمگين باشم غر ميزنم.اگه کلاسي و امتحاني باشه سريع ميرمو برميگردم ، ميشينم پشت ميز و شروع ميکنم به ترجمه مقاله هاي خودم و دوستم ، خيلي کار ميبره . دوستم از من هم تنبل تر است.اسمش را گذاشته ام موج منفي.تو که مي داني خودم اين روزها هزار تا فکر و خيال و گرفتاري دارم .داغونم .. بدجوري ... اشکال هم در وجود خودم است . نه زندگي ام اشکال دارد ، نه درسم ، نه پروژه هايم و نه آدمهاي دور و برم . اين منم که رفته ام توي چاه و دوست دارم چند روزي در آن کز کنم بي آنکه کسي سر به سرم بگذارد ... راستي ! کلاس نقاشي هم اسم نوشته ام .
چند روزه ديگه شايد با چند نفري از بچه ها دور هم جمع شويم. محل قرارمان يکي از آن جاهاي دوست داشتنيست . خبر خاصي نيست. مثل هميشه.نامه ام خيلي درهم برهم شد.


سميرا

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...