۱۳۸۳ خرداد ۱۴, پنجشنبه

بابايی هوس سفر کرده ،  تصمیم هم که بگیرد همه دیگر همه چیز تمام شده است ؛ مامان هم که تابع محض ، لانچ باکس را پر میکنند و دوتایی میگذارند عقب ماشین . به من هم کاری ندارند که کاری دارم یا نه ؛ من هم بعنوان مصداق کامل یک دختر حرف شنو باید بروم ؛ البته بد که نمیگذرد ، میماند یک سری کارهای عقب مانده که اینجا دارم ، هفت هشت روزی میرویم و برمی گردیم ...

هیچ نظری موجود نیست:

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...