اینکه دقیقاً این روزها چه حسی دارم را نمیشود نوشت ، نه چندان خوب نه خیلی بد ؛ دوستی میگفت تو آنقدر کله شق و یه دنده ای که نمیشود وادارت کرد با اینحال من هم گاهی وادار میشوم ، خودم خودم را شاید و آنوقت است که دستگیرم میشود بفهمی نفهمی خودم را به هچل انداخته ام ؛ اولش آنقدر محکم و منطقی باید و نباید میسازم که خلافش میشود یک اشتباه بزرگ ، اما یکهو و بیمقدمه نباید ها را کنار میزنم و بدون تعقل به نقطه ممنوعه ای میرسم که همان ناکجاآبادی ست که از پیش ترسیم کرده بودم ؛ گاهی اوقات البته نه همیشه ...
و این است زندگی من ؛ هیچوقت آینده برایم نا معلوم نبوده با علم به اینکه تاریک است راهی میشوم . باز هم همان داستان کله شقی من ...
۱۳۸۳ تیر ۹, سهشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
من همیشه یک کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...
-
من همیشه یک کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...
-
وقتی دکترم نیک رو بدنیا آورد و گذاشتنش رو صورتم یه فسقلی ساکت بود تا نگاهش کردم و گفتم پس اون هیولای توی شکمم ت و بودی؟ اما حالا فکر میکنم...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر