۱۳۸۳ خرداد ۱۲, سه‌شنبه

من خوبم...کمي تنهايي اذيتم مي کند . صبح که چشم هايم را باز مي کنم سقف اتاق کمي کج به نظر مي آيد.پاهايم را که از تخت آويزان مي کنم سرمای اتاق تمام تنم را فرا مي گيرد.پوست بازوهايم کش مي آيد و دون دون مي شود. شلوار جين ميپوشم پاچه ها را دو سه تا تاميزنم بالا و پيراهن مردانه را تنم ميکنم، دمپايي لاي انگشتي ام را پا ميکنم و موهايم را دمب اسبي ميبندم ، خانه را تميز ميکنم غذا درست مي کنم ،زير لب آواز مي خوانم ،خيلي که غمگين باشم غر ميزنم.اگه کلاسي و امتحاني باشه سريع ميرمو برميگردم ، ميشينم پشت ميز و شروع ميکنم به ترجمه مقاله هاي خودم و دوستم ، خيلي کار ميبره . دوستم از من هم تنبل تر است.اسمش را گذاشته ام موج منفي.تو که مي داني خودم اين روزها هزار تا فکر و خيال و گرفتاري دارم .داغونم .. بدجوري ... اشکال هم در وجود خودم است . نه زندگي ام اشکال دارد ، نه درسم ، نه پروژه هايم و نه آدمهاي دور و برم . اين منم که رفته ام توي چاه و دوست دارم چند روزي در آن کز کنم بي آنکه کسي سر به سرم بگذارد ... راستي ! کلاس نقاشي هم اسم نوشته ام .
چند روزه ديگه شايد با چند نفري از بچه ها دور هم جمع شويم. محل قرارمان يکي از آن جاهاي دوست داشتنيست . خبر خاصي نيست. مثل هميشه.نامه ام خيلي درهم برهم شد.


سميرا

هیچ نظری موجود نیست:

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...