۱۳۸۳ مرداد ۵, دوشنبه

چقدر دلم مي خواهد بنويسم .. از آنچه که در دلم مي گذرد و دلمشغولي اين روزهاي بي حوصلگی خستگي از زمين و زمان است .. دلم مي خواهد درباره آرزوهايم بنويسم .. مفصل .. فکر مي کنم با نوشتن ، افکار پراکنده ام ، مرتب مي شوند .. مي توانم درست بفهمم کدامها را مي خواهم و کدامشان بهتر است در حد يک آرزو بمانند .. دوست دارم بنويسم .. از اينکه چه لطفي دارد که گاهي آدمهاي اطرافم به يادم مي آورند که واقعاً دوستم دارند .
کلمه کردن احساس دشوار است با اینحال دوستش دارم ، لطفش به اين است که ميشود تصويري ساخت از دنياي درون تا بماند براي ابد ...

۱۳۸۳ مرداد ۲, جمعه


«راه‌ها
       پايان می‌گيرند ...
بوسه‌ها
خنجرها
به فراموشی سپرده می‌شوند
اما ...
        آرزوها هرگز!


روزها می‌گذرند
آسمان چترش را بر می‌چيند
         و فرو می‌ريزد
                    باران ...


شانه‌هايت می‌لرزد
 و تو با روياهايت تنها می‌مانی ...
 در دلت همهمه‌ای داری
 و غمی موهوم
ريشه‌هايت را می‌کاود
 زخم‌هايت گُر می‌گيرند ...


گام بر می‌داری
 پيش پايت سنگ می‌رويد


 می‌نشينی
 چشم می‌دوزی بر راه
جاده در مه خفته است ...


 با خودت می‌گويی:
«کاش
       يک‌نفر
                ردّ پای تو را
                 پيدا می‌کرد ...»

۱۳۸۳ تیر ۳۰, سه‌شنبه

مسافرت قشنگی بود با پایانی نه چندان مورد انتظار ؛ آرزوم یک زمانی این بود که یادم نره همه ی چیزایی که اتفاق می افتاد؛ و هنوز زندگی ادامه داره، از همیشه بهترم.

۱۳۸۳ تیر ۲۱, یکشنبه

اپیزود اول
اینها میخواهند بروند سفر ؛ بحثمان میشود ؛ دوست ندارم بگم سر چی ؛ دوست دارم مامان رو بچزونم ، کار بجاهای باریک میکشد ؛ جلوی سرهنگ می ایستم و میگم دلم نمیخواد از من دلگیر باشه ، بغلم میکنه و میگه آخه کی به اندازه من خاطر تو رو میخواد و من اشک میریزم ...


اپیزود دوم
نه صبح است و من بعد از سه هفته تونستم که وقت ملاقات با رییس دانشگاه (؟) رو بگیرم . میشینم جلوش و تا میفهمم بیخودی آمده ام اینجا هر چه فریاد تو گلو مانده دارم را میزنم ، نهایتش اخراج است بدرک ! باز هم گریه و اعتراض و فریاد ... درخواستم را برمیدارد که شاید کاری کند ، بلند میشوم و برگه ها رو جمع میکنم و میذارم لای پوشه و میروم بطرف در ؛ قهر میکنم شاید ؛ با خودم میگم الانه که بگه دخترک خوشگلم بیا و بنشین ، اما نمیگه منم میام بیرون .


اپیزود سوم
توی اتاق آن مرتیکه دراز عصر جاهلیتم ، ابروهایم پاچه بزی ست، آرایش ندارم ، چشمهام پف کرده و قرمزه و چادرم هم که تا نیمه های پیشانی آمده ، نمیگم چه دسته گلی به آب دادم ، بعد از کلی دوانیدنم ٬ امروز يک دنيا قربان صدقه محجوبیتم میرود و پایین درخواستم مینویسد  "فرم اطلاعات " یعنی موافقت شد .


گور بابای خبر گذاری و دوره تخصصی ، فوقش می افتد دو ماه دیگر ، بار و بندیلم رو میذارم توی حال تا بفهمند از خر شیطون پیاده شدم ، امیدوارم بهم خوش بگذره ، من خرم مثه چی ، از صبح تا حالا دو لیتر آبغوره گرفتم ، اما دور خودم بگردم خوب بکارم استادم ها !!!

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...