اپیزود اول
اینها میخواهند بروند سفر ؛ بحثمان میشود ؛ دوست ندارم بگم سر چی ؛ دوست دارم مامان رو بچزونم ، کار بجاهای باریک میکشد ؛ جلوی سرهنگ می ایستم و میگم دلم نمیخواد از من دلگیر باشه ، بغلم میکنه و میگه آخه کی به اندازه من خاطر تو رو میخواد و من اشک میریزم ...
اپیزود دوم
نه صبح است و من بعد از سه هفته تونستم که وقت ملاقات با رییس دانشگاه (؟) رو بگیرم . میشینم جلوش و تا میفهمم بیخودی آمده ام اینجا هر چه فریاد تو گلو مانده دارم را میزنم ، نهایتش اخراج است بدرک ! باز هم گریه و اعتراض و فریاد ... درخواستم را برمیدارد که شاید کاری کند ، بلند میشوم و برگه ها رو جمع میکنم و میذارم لای پوشه و میروم بطرف در ؛ قهر میکنم شاید ؛ با خودم میگم الانه که بگه دخترک خوشگلم بیا و بنشین ، اما نمیگه منم میام بیرون .
اپیزود سوم
توی اتاق آن مرتیکه دراز عصر جاهلیتم ، ابروهایم پاچه بزی ست، آرایش ندارم ، چشمهام پف کرده و قرمزه و چادرم هم که تا نیمه های پیشانی آمده ، نمیگم چه دسته گلی به آب دادم ، بعد از کلی دوانیدنم ٬ امروز يک دنيا قربان صدقه محجوبیتم میرود و پایین درخواستم مینویسد "فرم اطلاعات " یعنی موافقت شد .
گور بابای خبر گذاری و دوره تخصصی ، فوقش می افتد دو ماه دیگر ، بار و بندیلم رو میذارم توی حال تا بفهمند از خر شیطون پیاده شدم ، امیدوارم بهم خوش بگذره ، من خرم مثه چی ، از صبح تا حالا دو لیتر آبغوره گرفتم ، اما دور خودم بگردم خوب بکارم استادم ها !!!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر