«راهها
پايان میگيرند ...
بوسهها
خنجرها
به فراموشی سپرده میشوند
اما ...
آرزوها هرگز!
روزها میگذرند
آسمان چترش را بر میچيند
و فرو میريزد
باران ...
شانههايت میلرزد
و تو با روياهايت تنها میمانی ...
در دلت همهمهای داری
و غمی موهوم
ريشههايت را میکاود
زخمهايت گُر میگيرند ...
گام بر میداری
پيش پايت سنگ میرويد
مینشينی
چشم میدوزی بر راه
جاده در مه خفته است ...
با خودت میگويی:
«کاش
يکنفر
ردّ پای تو را
پيدا میکرد ...»
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر