۱۳۸۳ مرداد ۲, جمعه


«راه‌ها
       پايان می‌گيرند ...
بوسه‌ها
خنجرها
به فراموشی سپرده می‌شوند
اما ...
        آرزوها هرگز!


روزها می‌گذرند
آسمان چترش را بر می‌چيند
         و فرو می‌ريزد
                    باران ...


شانه‌هايت می‌لرزد
 و تو با روياهايت تنها می‌مانی ...
 در دلت همهمه‌ای داری
 و غمی موهوم
ريشه‌هايت را می‌کاود
 زخم‌هايت گُر می‌گيرند ...


گام بر می‌داری
 پيش پايت سنگ می‌رويد


 می‌نشينی
 چشم می‌دوزی بر راه
جاده در مه خفته است ...


 با خودت می‌گويی:
«کاش
       يک‌نفر
                ردّ پای تو را
                 پيدا می‌کرد ...»

هیچ نظری موجود نیست:

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...