چقدر دلم مي خواهد بنويسم .. از آنچه که در دلم مي گذرد و دلمشغولي اين روزهاي بي حوصلگی خستگي از زمين و زمان است .. دلم مي خواهد درباره آرزوهايم بنويسم .. مفصل .. فکر مي کنم با نوشتن ، افکار پراکنده ام ، مرتب مي شوند .. مي توانم درست بفهمم کدامها را مي خواهم و کدامشان بهتر است در حد يک آرزو بمانند .. دوست دارم بنويسم .. از اينکه چه لطفي دارد که گاهي آدمهاي اطرافم به يادم مي آورند که واقعاً دوستم دارند .
کلمه کردن احساس دشوار است با اینحال دوستش دارم ، لطفش به اين است که ميشود تصويري ساخت از دنياي درون تا بماند براي ابد ...
۱۳۸۳ مرداد ۵, دوشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
من همیشه یک کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...
-
من همیشه یک کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...
-
وقتی دکترم نیک رو بدنیا آورد و گذاشتنش رو صورتم یه فسقلی ساکت بود تا نگاهش کردم و گفتم پس اون هیولای توی شکمم ت و بودی؟ اما حالا فکر میکنم...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر