« چرا کم هستند مرداني که آب بر پاي زنان بريزند و بوسه اي بر پاي او زنند تا نشاني از تقدس را بر لبان خويش حک کرده باشند. همان پاهايي که در مسير خير و در راه عشق حرکت کرده اند و آبله شده اند اما همچنان براي مرد خويش توان حرکت دارند. هماناني که شانه هاي مردان خويش را با دستان گرم خود مرحمي باشند و در روزگار غريب و سرد اطرافشان، گرما و حرارت وجودشان را به فراسوي ذهن خويش نسپارند . سپردن خود به آغوش گرم و چشيدن لبهاي يار، بي دغدغه و بي خيانت ، آرزو و ايده آل و خيالبافي ست ؛ به راستي چرا ؟ »
۱۳۸۳ شهریور ۶, جمعه
۱۳۸۳ شهریور ۲, دوشنبه
این روزها باید مرا دید ، خسته و سرگردان ، با احساسهایی که هر لحظه رنگی غریب به خود میگیرد . یادم می آید جمعه ای را که شبش ، چشمانم شده بود دو کاسه خون و من که چه ساده لوحانه خيال مي کردم دنيا به آخر رسيده است و حالا که شب هاي دم کرده ي تابستان غریب مي گذرند و من میان این همه خط خطی های سیاه و گنگ حافظ را ورق میزنم و به فرداهای نیامده که دلم را میلرزانند می اندیشم ...
نشسته ام ، پاها را توی شکمم جمع میکنم و دستها را دورشان حلقه میکنم و خودم را ولو میکنم روی زمین و فکر میکنم ، دور میزنم و روی شکم میخوابم و انگشتهايم را در موهاي تکه تکه ام فرو مي کنم پیشانی ام داغ است و سری که درد میکند و دستمال هم نمیخواهد ، طنین صدایی از آن دورهای گرمتر که برایم زمزمه کند کفایت میکند دلم قوت میگیرد و ...
میبینی ؟ هیچ چیزم به آدمی نبرده است ...
۱۳۸۳ مرداد ۲۳, جمعه
۱۳۸۳ مرداد ۲۲, پنجشنبه
این روزها آنقدر حواس پرت شده ام که حتی یادم نمیماند در این دل بینوا چه ها که نمی گذرد ...
یادم میآید دو سه سال پیش نشستم و از سر بی حوصلگی پشت یکی از طرح های پرسپکتیو ام تصویری کشیدم از دخترکی که کنار مردی ایستاده است و گویا دارد برایش از قبل تر ها میگوید ، هر دو ریسه رفته اند ... دخترک من بودم به گمانم ، اما غریبه همیشه برایم علامت سوال بود . نمیدانم ها ! اما تازگی ها هر بار که به شازده ام نگاه میکنم او را شبیه تر از قبل به مرد مصورم میبینم .
حالا اینکه او خود خودش باشد را نمیدانم ، تا قسمتمان چه باشد اما این را خوب میدانم که باید اول مفهوم عشق برای خودم تعریف کنم. معیارای حقیقی خودمو در مورد عشق مشخص کنم و اطمینان داشته باشم تا قبل از اینکه تمامی معیارهام برآورده نشده، به کسی دل نمیبندم ؛ این رو هم مطمئنم که همه عشق و محبت و صفایی را که خداوند توی دلم به ودیعه گذاشته رو حاضرم به پای او بریزم . همان یاور همیشه مومنم .
من همیشه یک کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...
-
من همیشه یک کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...
-
وقتی دکترم نیک رو بدنیا آورد و گذاشتنش رو صورتم یه فسقلی ساکت بود تا نگاهش کردم و گفتم پس اون هیولای توی شکمم ت و بودی؟ اما حالا فکر میکنم...