۱۳۸۳ مرداد ۲۲, پنجشنبه

این روزها آنقدر حواس پرت شده ام که حتی یادم نمیماند در این دل بینوا چه ها که نمی گذرد ...
یادم میآید دو سه سال پیش نشستم و از سر بی حوصلگی پشت یکی از طرح های پرسپکتیو ام تصویری کشیدم از دخترکی که کنار مردی ایستاده است و گویا دارد برایش از قبل تر ها میگوید ، هر دو ریسه رفته اند ... دخترک من بودم به گمانم ، اما غریبه همیشه برایم علامت سوال بود . نمیدانم ها ! اما تازگی ها هر بار که به شازده ام نگاه میکنم او را شبیه تر از قبل به مرد مصورم میبینم .
حالا اینکه او خود خودش باشد را نمیدانم ، تا قسمتمان چه باشد اما این را خوب میدانم که باید اول مفهوم عشق برای خودم تعریف کنم. معیارای حقیقی خودمو در مورد عشق مشخص کنم و اطمینان داشته باشم تا قبل از اینکه تمامی معیارهام برآورده نشده، به کسی دل نمی‌بندم ؛ این رو هم مطمئنم که همه عشق و محبت و صفایی را که خداوند توی دلم به ودیعه گذاشته رو حاضرم به پای او بریزم . همان یاور همیشه مومنم .

هیچ نظری موجود نیست:

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...