۱۳۸۳ مرداد ۲۳, جمعه

اين همه محبت را که توي دلم وول ميزند و گوله ميشود را بايد آرام قورت بدهم.نميتواني که همهء احساست را دو دستي روي سر مردم خالي کني که.خب مردم ميترسند.برايشان مسئوليت دارد.فرار ميکنند و تو نميفهمي چرا.بايد تظاهر کني که بي اعتنايي و زير چشمي نگاه کني و قند توي دلت آب شود.همين.


هیچ نظری موجود نیست:

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...