این روزها باید مرا دید ، خسته و سرگردان ، با احساسهایی که هر لحظه رنگی غریب به خود میگیرد . یادم می آید جمعه ای را که شبش ، چشمانم شده بود دو کاسه خون و من که چه ساده لوحانه خيال مي کردم دنيا به آخر رسيده است و حالا که شب هاي دم کرده ي تابستان غریب مي گذرند و من میان این همه خط خطی های سیاه و گنگ حافظ را ورق میزنم و به فرداهای نیامده که دلم را میلرزانند می اندیشم ...
نشسته ام ، پاها را توی شکمم جمع میکنم و دستها را دورشان حلقه میکنم و خودم را ولو میکنم روی زمین و فکر میکنم ، دور میزنم و روی شکم میخوابم و انگشتهايم را در موهاي تکه تکه ام فرو مي کنم پیشانی ام داغ است و سری که درد میکند و دستمال هم نمیخواهد ، طنین صدایی از آن دورهای گرمتر که برایم زمزمه کند کفایت میکند دلم قوت میگیرد و ...
میبینی ؟ هیچ چیزم به آدمی نبرده است ...
۱۳۸۳ شهریور ۲, دوشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
من همیشه یک کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...
-
من همیشه یک کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...
-
وقتی دکترم نیک رو بدنیا آورد و گذاشتنش رو صورتم یه فسقلی ساکت بود تا نگاهش کردم و گفتم پس اون هیولای توی شکمم ت و بودی؟ اما حالا فکر میکنم...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر