۱۳۸۳ شهریور ۲, دوشنبه

این روزها باید مرا دید ، خسته و سرگردان ، با احساسهایی که هر لحظه رنگی غریب به خود میگیرد . یادم می آید جمعه ای را که شبش ، چشمانم شده بود دو کاسه خون و من که چه ساده لوحانه خيال مي کردم دنيا به آخر رسيده است و حالا که شب هاي دم کرده ي تابستان غریب مي گذرند و من میان این همه خط خطی های سیاه و گنگ حافظ را ورق میزنم و به فرداهای نیامده که دلم را میلرزانند می اندیشم ...
نشسته ام ، پاها را توی شکمم جمع میکنم و دستها را دورشان حلقه میکنم و خودم را ولو میکنم روی زمین و فکر میکنم ، دور میزنم و روی شکم میخوابم و انگشتهايم را در موهاي تکه تکه ام فرو مي کنم پیشانی ام داغ است و سری که درد میکند و دستمال هم نمیخواهد ، طنین صدایی از آن دورهای گرمتر که برایم زمزمه کند کفایت میکند دلم قوت میگیرد و ...
میبینی ؟ هیچ چیزم به آدمی نبرده است ...


هیچ نظری موجود نیست:

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...