۱۳۸۳ مهر ۱۴, سه‌شنبه

ديشب ساعت 10 رسيدم .کمرم که مثل هميشه از تکان هاي ماشين درد مي کرد . دلم هم مثل هميشه به محض رسيدن تنگ شده بود.
هر بار که پايم را از اتوبوس پايين مي گذارم چند لحظه اي از هجوم يکباره هواي شرجي و دم کرده گيج و گول بر جا مي مانم . از روي عادت سرک مي کشم شايد دو دخترکي را ببينم که برق شيطنت از نگاهشان ميبارد .بعد يادم مي آيد که اينجا هر چقدر هم که بگذرد باز غربت است . مثل هميشه پدرم را مي ببينم که کنار ماشين منتظر ايستاده است و دست تکان مي دهد . اگر سوار اتوبوس بعدي بشوم 5 ساعت بعد خانههستم. به خودم مي آيم که همچنان گيج و پريشان با ساک دستي ايستاده ام . بايد اعتراف کنم خيلي سخت است...

هیچ نظری موجود نیست:

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...