حالم بد است ،به غایت بد ،احساس مي كنم اشباع شده ام از حس. دهانم اما قفل شده. كلمه اسيرم مي كند. از حرف گريزانم. و پر شده ام و لبريز از هر آنچه مي توان حس كرد. اخـوان بود كه مي گفت واي به حال كسي كه اينچنين باشد؟ بايد امشب بروم. بايد به جايي بروم تا اين هياهوي درون را برهانم آزاد ... اما چه می شود ؟ آخر چه میشود ؟؟؟ سردرگمی ام را ببین ... اشک های فرو خورده ام را ... لرزیدنم را ، رخوتم را ، تردیدم را ... بیبین و درگذر و برویم نیار ، تازه اش مکن ، بگذار بماند برای خودم و بماند برای تو عشق و امید و شادی ...تنها آزارم مده .
«اما نمي داني چه شب هايي سحر كردم
بي آنكـــــــــه يك دم مهربان باشند با هم , پلك هاي من
در خلوت خواب گوارايي»
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر