اینم
از تمثال مبارک بچولی من ، میون تموم بچه های بدترکیب من که اتفاقاً زحمت زیادی
برای زشت بودنشون توی انتخابشون کشیدم فقط این یکیه که حق داره پیشم بخوابه ، به
حرفام گوش بده ، دعوام کنه ، نصیحتم کنه ، سرش داد بکشم ، براش حرف بزنم و پیشش
گریه کنم ؛ غش غش بخندیم و خلاصه عشق است و صفا !!!
بهش قول داده بودم که عکسشو بذارم اینجا و الانم که الوعده وفا ...
پ.ن ) لیوان آقای مموش و آبنباتهای سحر آمیز کنار میشولک بچشم می خورند !!!
۱۳۸۳ آبان ۱۷, یکشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
من همیشه یک کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...
-
من همیشه یک کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...
-
وقتی دکترم نیک رو بدنیا آورد و گذاشتنش رو صورتم یه فسقلی ساکت بود تا نگاهش کردم و گفتم پس اون هیولای توی شکمم ت و بودی؟ اما حالا فکر میکنم...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر