۱۳۸۳ اسفند ۱۶, یکشنبه

خود نه از اميد رَستم ني ز غم وين ميان خوش دست و پايي مي زنم . روزهايي که گذشت تنشهاي زيادي توي خودش داشت ،بد قضاوتي زياد داشت ، بالش خيس هم همينطور ؛ اما خوب بود و سبک ... گذشت و همينطور که ميگذره دنياي دروني من هم بزرگتر ميشه و ياد ميگيرم روزهاي بهتري بسازم .

هیچ نظری موجود نیست:

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...