۱۳۸۳ اسفند ۲۷, پنجشنبه

آخرین پنج شنبه سال هشتاد و سه ؛ من خسته ، تنها ، بی رغبت . واقعاً که خودمو مسخره کردم با این حال و روزی که دارم . 
خجالت آوره نزديکهاي سال نو , که همه چيز داره عوض مي شه و همه چي قراره نو بشه ، آدم حالشو نفهمه و چيزي حس نکنه ، هه ! بعدشم بشینه هی تدارک هفت سین ببینه .
 

هیچ نظری موجود نیست:

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...