آخرین پنج شنبه سال هشتاد و سه ؛ من خسته ، تنها ، بی رغبت . واقعاً که خودمو مسخره کردم با این حال و روزی که دارم .
خجالت آوره نزديکهاي سال نو , که همه چيز داره عوض مي شه و همه چي قراره نو بشه ، آدم حالشو نفهمه و چيزي حس نکنه ، هه ! بعدشم بشینه هی تدارک هفت سین ببینه .
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
من همیشه یک کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...
-
من همیشه یک کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...
-
وقتی دکترم نیک رو بدنیا آورد و گذاشتنش رو صورتم یه فسقلی ساکت بود تا نگاهش کردم و گفتم پس اون هیولای توی شکمم ت و بودی؟ اما حالا فکر میکنم...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر