۱۳۸۴ مهر ۷, پنجشنبه

« با من
سخني نگفت
حتی
دستي به وداع
برنياورد
و حتی
به وداع
نگاهي
به جانب ِ من
نکرد.» ...

« من
تنها و حيرت‌زده ماندم
بر موج‌کوب ِ پست
که گِرد بر گِرد ِ آن
هر فرسنگ
سکوتي بود و پذيرشي بود. »


تا به خويش برسم
گذشته ام
از هفت وادي عطش
و هفت درياي آتش ...


چله نشینی کرده ام
شمع روشن کرده ام
به صومعه و مسجد نماز برده ام
تا به حرم
سجاده بی ریا و دیوان حافظ
امروز
بخشیده ام و شانه هایم را راست کرده ام ...


برگشته ام اینجا
گرد و غبار ها را گرفته ام
چراغها را روشن کرده ام
دوباره می نویسم ، دوباره همه چیز از همیشه بهتر ؛
میدانم خدا را خنده می آید بر این بازوی بی زورم ...

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...