۱۳۸۴ مهر ۱۷, یکشنبه

گل همیشه بهار من  .


دختر کوچولوی من دقیقاً سه سال و دو ماه و نه روزشه ؛ اسمش نبات هست . یه دختر کوچولوی باهوش و با نمک و خوشگل و تپل ، که همیشه دل من از شیرین زبونیهاش غش میره ، وقتی که گل خنده به صورت نازش میشینه دلم می خواد پرواز کنم ، ولی چشماش یه چیزه دیگس همه میگن به چشمای خودم رفته ولی من فکر میکنم این دو تا تیله های قهوه ای رو هیچ فرشته ای تو دنیا نداره . اینه که قربون دست و پای بلوریش هم میرم !!! همیشه چسبیده به خودم ، چه توی آموزشگاه چه سر کلاسام با خودم میبرمش ، با اینکه خیلی حرف میزنه عادتش دادم وقتی با خودم یه جایی میبرمش آروم بشینه و زیاد سووال نپرسه . اینه که زیاد اذیت نمیشم و با خودم میبرمش .


اینجا یه جورایی واسه من عزیزه ، منم که نمیتونم توی جایی که واسم عزیزه از گوشه ی جیگرم ننویسم ، دیگه از این به بعد گلم هم قاطی نوشته های من میشه ...

هیچ نظری موجود نیست:

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...