۱۳۸۴ آذر ۴, جمعه

هر چه مقاومت بیشتر باشد افت ولتاژ روی آن بیشتر است . هميشه آرزوی قله را داشته‌ام و با اولين سنگی که از زير پايم در رفته، عطای قله را به لقايش بخشيده‌ام. چه آن زمانی که می‌خواستم دانشمند شوم، چه آن زمانی که می‌خواستم عارف شوم و چه و چه و چه ... احساس بدی دارم ، یه دلهره مبهم که معلوم نیست واسه کدوم اتفاقیه که هنوز رخ نداده ، خیلی خسته ام ... تصمیم دارم دوباره توی جلسات نارانا شرکت کنم ، با اینکه سرشارم از زندگی اما یکهو نمیدونم چرا همه چی میریزه به هم ، و بدتر از همه اینه که هیچ کس دوست نداره من رو ناراحت ببینه و من همیشه باید با روحیه باشم و لبخند روی لبم داشته باشم و تسکین بدم ، همیشه باید برای همه جای کافی داشته باشم بی اونکه بزرگترین جا رو به خودم اختصاص بدم ؛ سختیها را هر چه که باشد با جان و دل می پذیرم ، اما گاهیمثل حالا واقعآ بی انرژی میشم ، حتی باغبانی و خیاطی و آشپزی و نقاشی هم حالم را خوب خوب نمیکند .

۱۳۸۴ آبان ۲۱, شنبه

بالاخره باريد

حالا که مینویسم باران می بارد
درختها سبزند و هوا کمی سرد است
,
گوشواره هاي بدل می آويزم و سايه ي فيروزه اي می زنم ,
و مینشینم سر راه بادهای جهان که از اینجا رد میشوند
و میگذارم گونه ام را ببوسند

بی چمداشت آوردن خبری خوش ;
روي پاره كاغذي مینویسم
بی حوصلگیهایمان را پر میکنیم با گل و رنگ و کاغذ و مهره
تمام حسهای قشنگمان را میریزیم توی همین ها
و با صدایی بلند
ذوق میکنیم ...
این روزها که جرأت دیوانگی زیاد است
ما چنان مغروریم که چیزی را برویمان نمیاوریم .
به اینجا که میرسم باران هنوز میبارد
و تمام قصه من خيس مي شود .

۱۳۸۴ آبان ۱۵, یکشنبه

پاييز ، امسال ، با ماه رمضون اومد تو خونه ما ،
غروبهاي خيس و سرد امسال ، با صداي ربنا و اذان و نون بربري و سنگک داغ و پنير و گردو و حلوا و شله زرد و حليم شروع شد ؛

پاییز امسال دیگه نه از سیاهی خبری هست نه تنهایی نه دلهره نه بالش خیس و نه مسافر و نه غم ...
پاییز امسال شانه به شانه خواهری روزهایی ميسازيم پر از شادی و نشاط و خنده و مهر...
آموخته ام زندگی را بی بهانه دوست بدارم ، صبوری هایم بیشتر شده چسبیده ام به زندگی ، خدا هست و مهربانی میکند .
باور کرده ام. پاییز امسال را خزانی نیست.

از این سر اتاق تا به اون سر اتاق بند بسته ایم و از آن گل آویزان کرده ایم گل های سپید و زرد و صورتی و زرشکی
اتاقم بوی گل گرفته بوی گل و برگ چنار ، بوی کاج و میوه انار ، بوی پاییز ... پاييز زرد و سبز و نارنجي ...

آسمان لاجوردی مستم میکند ,
خاک باران خورده مستم میکند ,
سرو های به آسمان رفته ی سر فرود آورده مستم میکنند ,
گلهای مخملی رنگ به رنگ مستم میکنند ،
خانه گرم و اهل خانه مست ترم ميکنند ،
مست میشوم و میخندم و یادم میرود می شود درختی داشت هزار ساله و هنرمند که بدهنگام بی سايه ميشود ...
من به همه اينها دل خوش ام اينها برای من يعنی همه چيز ...

خم میشوم و دست خدا را آهسته میبوسم
من هر شب دعا ميکنم اين روزها هيچ وقت تمام نشوند ...

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...