۱۳۸۴ آبان ۱۵, یکشنبه

پاييز ، امسال ، با ماه رمضون اومد تو خونه ما ،
غروبهاي خيس و سرد امسال ، با صداي ربنا و اذان و نون بربري و سنگک داغ و پنير و گردو و حلوا و شله زرد و حليم شروع شد ؛

پاییز امسال دیگه نه از سیاهی خبری هست نه تنهایی نه دلهره نه بالش خیس و نه مسافر و نه غم ...
پاییز امسال شانه به شانه خواهری روزهایی ميسازيم پر از شادی و نشاط و خنده و مهر...
آموخته ام زندگی را بی بهانه دوست بدارم ، صبوری هایم بیشتر شده چسبیده ام به زندگی ، خدا هست و مهربانی میکند .
باور کرده ام. پاییز امسال را خزانی نیست.

از این سر اتاق تا به اون سر اتاق بند بسته ایم و از آن گل آویزان کرده ایم گل های سپید و زرد و صورتی و زرشکی
اتاقم بوی گل گرفته بوی گل و برگ چنار ، بوی کاج و میوه انار ، بوی پاییز ... پاييز زرد و سبز و نارنجي ...

آسمان لاجوردی مستم میکند ,
خاک باران خورده مستم میکند ,
سرو های به آسمان رفته ی سر فرود آورده مستم میکنند ,
گلهای مخملی رنگ به رنگ مستم میکنند ،
خانه گرم و اهل خانه مست ترم ميکنند ،
مست میشوم و میخندم و یادم میرود می شود درختی داشت هزار ساله و هنرمند که بدهنگام بی سايه ميشود ...
من به همه اينها دل خوش ام اينها برای من يعنی همه چيز ...

خم میشوم و دست خدا را آهسته میبوسم
من هر شب دعا ميکنم اين روزها هيچ وقت تمام نشوند ...

هیچ نظری موجود نیست:

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...