۱۳۸۴ دی ۱۰, شنبه

« من این لکه های نور را دوست دارم.این لکه های نور روزهای نیمه ابری.
بازیگوشند و زودجوش.
از راه که می رسند تو را در بر می گیرند.تا به خود بجنبی شده ای بخشی از حضورشان.
عاشقی می کنند.
عشق می کنی.»

2005:12:30 / 17:05:45

2005:12:30 / 17:24:23

2005:12:31 / 17:06:45

2005:12:31 / 17:11:46

۱۳۸۴ دی ۸, پنجشنبه

من گل نرگس دوست دارم.بهتر بگويم ...من بر گل نرگس عاشقم. حالا که فصل نرگس است اين جا كه خانهُ من ست اين روزها بوي گل نرگس مي دهد. بوي نرگس ماناست. انگار در پيرامونت چرخ مي زند و در برت مي گيرد. اما يك روز كه چشم باز كني مي بيني ساقهُ نرگس كمي خم شده است و عطرش هم ديگر نيست.رفته است.به همين سادگي.
امروز فهمیدم نرگسها ریشه شان که در خاک باشد بیشتر میمانند تا اینکه ساقه شان در آب . پس گذاشتم بقیه نرگسها توی باغچه بمانند در آن صورت هر بار که مادر موقع آشپزی بیرون را نگاه بیاندازد ، نرگسها را میبیند و دلخوش میشود .
چند وقت پیش که اینجا هنوز نرگس نیامده بود گوشه یکی از کتابهایم نوشتم
« دلم هواي يك دسته گل كرده است. از آن دسته گلهاي ساده كه رنگها را برايت به ارمغان مي آورد اما ساده و كمرنگ مي ماند.دلم هواي گل نرگس كرده است.از آن نرگسهاي شيراز كه عطر سبكشان در هوا مي پيچد اما از كنارت عبور نمي كند و تنهايت نمي گذارد. دلم هواي يك دسته گل نرگس كرده است »
روز بعد تارونه بی آنکه بداند هفت دسته نرگس را از شیراز برایم آورد ، تا پنج روز اتاقم پر بود از بوی نرگسی که بوی بهشت میداد . گیرم که عطرش هم برود به همان سادگی ، اما خاطره اش که تنهایم نمیگذارد ؛ خاطره دخترکی که نقشش برای من مثل گل گٍلیم است .

۱۳۸۴ دی ۶, سه‌شنبه

فصل پروانه شدن است ؛
از مقابل فرودگاه که عبور میکنم مردمانی را میبینم که یا مسافرند یا برای بدرقه مسافرشان آمده اند ، فضا پر است از همهمه و شادی، اما من دلم میگیرد ، خوشا به حال آنان که میروند تا حج ابراهیمی را بجا بیاورند ؛ شب جمعه دعای کمیل مسجد پیامبر را از رادیوی کوچکم می شنیدم و اشک امانم بریده بود ، میدانم کوچک و حقیرم ، میدانم هراسان و غمگین و ناامید شده ام ، اما دلم که این چیزها سرش نمیشود ، بزرگترین آرزویش همین است ، حتماً لیاقتش را نداشته ام که تا بحال قسمتم نشده است شاید هم حکمتی دارد نمیدانم اما دلم این را هم سرش نمیشود ، میگویم خدایا امسال هم که گذشت ، امسال هم که من را به خانه ات راه ندادی ، نکند من آنقدر سیاهم که دوست نداری تا بدورت بگردم ؟ یعنی امسال هم شب عرفه را باید خانه خودمان باشم ؟ سرم گرم باشد به دنیا و خاکش و یادم نباشد که میشود جایی کمی دورتر سبک و غرق نور آرام زمزمه کرد :
انت المونس لهم حیث حشتهم العوالم و انت الذی هدیتم حیث استبانت لهم المعالم ماذا وجد من فقدک و من الذی فقد من وجدک ؟
مهربان من آخر کی به من بگو کی فصل پروانه شدن من هم میرسد ؟

۱۳۸۴ آذر ۳۰, چهارشنبه

معاشران ز حریف شبانه یاد آرید
حقوق بندگی مخلصانه یاد آرید
بوقت سرخوشی از آه و ناله عشاق
بصوت و نغمه چنگ و چغانه یاد آرید

« یلدا یعنی ولادت ، ولادت خورشید ، که در پایان این دراز شب تاریکی اهریمنی شکست میخورد و روشنایی پیروز میشود ، خورشید زاده میشود و روز به بلندی مینهد.»
شب چله است ، شبی کشدار و مطبوع و دل انگیز ، اما نمیدانم چرا سرم گیج میرود و نفسم بند می آید ، پاییز چه زود تمام شد ، مهر و آبان و آذرش چه زود توی تقویم من خط خوردند انگار همین دیروز بود که ساعتها را یک ساعت جلو کشیدیم . شروع میکنم به شمردن جوجه هایم ، میان شمردنم حواسم میرود جای دیگری که فردا زمستان است و هوا هنوز سرد نشده است ، پارسال مثل همین شب شالی را سر انداختم و شروع کردم به بافتنش تا هدیه یلدای امسالم باشد برای .. اما تمامش نکردم ، گره ها را باید با عشق بافت تا گرما را توی خودش نگه دارد ... مسخره نیس؟ مسخره اس.همه میگویند یلدا از همه شبها بلندتر است اما من به خیالم از همه شبها زود تر تمام میشود .

چه میدانم
انگار هنوز
انار هم که باشد و
حافظ هم که باشد و
هندوانه و خنده و خوشه خوشه ستاره هم که باشد
یلدای من
چيزي کم دارد .

نغمه یلدا

۱۳۸۴ آذر ۲۷, یکشنبه

باید آشفته شی ، درمانده شی تا رها بشی ، سبک بشی تا بتونی اوج بگیری .
خیلی خوب میفهمم که چقدر تغییر کرده ام و چقدر رشد ؛ و همه اینها رو مدیون خداوند هستم . بی انتظاری و بی توقعی وقتی که دیگه وابسته نیستم و توی یه فضای غیر مادی لحظه هام رو میگذرونم ، آرامش مطلق رو به من هدیه داده . آدمای اطرافم رو گلچین کرده ام و حالا دور و برم خیلی سبک شده ..خیلی ؛ ذهنم خیلی آزاده و این یعنی آروم ترم و حس میکنم بیشتر خودمم . الان به چیزی تعلق دارم که مطمئنم اونقدر محکمه که ممکن نیست از بین بره و رها بشم توی خلاء . حالا ایمان دارم به چیزی رسیدم که جاذبه اش حقیقیه و کمکم میکنه تا رشد کنم و بدونم دارم چیکار میکنم .
انگار دردها مثل دوای تلخ کارخودشان را کرده اند و مرا رسانده اند به قله خوشبختی و من تصمیم دارم همین جا اتراق کنم برای همیشه . این ها رو گاهی یادم میره ،خسته میشم دلم تنگ میشه و میترسم و اين ، انرژی زيادی از من می گيره . اونموقع زمان لازم دارم تا دوباره برسم به اون بالا و بتونم به همه چیز منطقی نگاه کنم . همه چیز روبراه و قشنگ و دوست داشتنیه . اما همین بهترینها گاهی برام بی رنگ میشن و من توی تونل بی جاذبه ای گیر میکنم که انگار چیزی متعلق به من توش رها شده و از من فرار میکنه و نمیتونم بگیرمش یا درکش کنم یا بتونم حداقل به یه چیز دیگه تغییرش بدم و این اذیتم میکنه .
اما وقتی تسبیحی بدستم میرسه که نمیدونم چطور تعریفش کنم ، وقتی نزدیک سحر به معجزه ای میرسم که نشون میده خدا چقدر دوسم داره ، به همون آرامشی میرسم که ته تهش یکی آروم زمزمه میکنهصبر کن همه چیز بهتر و بهتر میشه .

۱۳۸۴ آذر ۱۹, شنبه

هوای گریه

دلم گرفته ای دوست، هوای گريه با من
گر از قفس گريزم، کجا روم، کجا من؟
کجا روم؟ که راهی به گلشنی ندارم
که ديده بر گشودم به کنج تنگنا من
نه بسته ام به کس دل، نه بسته دل به من کس
چو تخته پاره بر موج، رها... رها... رها... من
ز من هرآن که او دور، چو دل به سينه نزديک
به من هر آن که نزديک، از او جدا جدا من
نه چشم دل به سويی، نه باده در سبويی
که تر کنم گلويی، به ياد آشنا من
ز بودنم چه افزون؟ نبودنم چه کاهد؟
که گويدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟
ستاره ها نهفتم، در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست
هوای گريه با من...

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...