باید آشفته شی ، درمانده شی تا رها بشی ، سبک بشی تا بتونی اوج بگیری .
خیلی خوب میفهمم که چقدر تغییر کرده ام و چقدر رشد ؛ و همه اینها رو مدیون خداوند هستم . بی انتظاری و بی توقعی وقتی که دیگه وابسته نیستم و توی یه فضای غیر مادی لحظه هام رو میگذرونم ، آرامش مطلق رو به من هدیه داده . آدمای اطرافم رو گلچین کرده ام و حالا دور و برم خیلی سبک شده ..خیلی ؛ ذهنم خیلی آزاده و این یعنی آروم ترم و حس میکنم بیشتر خودمم . الان به چیزی تعلق دارم که مطمئنم اونقدر محکمه که ممکن نیست از بین بره و رها بشم توی خلاء . حالا ایمان دارم به چیزی رسیدم که جاذبه اش حقیقیه و کمکم میکنه تا رشد کنم و بدونم دارم چیکار میکنم .
انگار دردها مثل دوای تلخ کارخودشان را کرده اند و مرا رسانده اند به قله خوشبختی و من تصمیم دارم همین جا اتراق کنم برای همیشه . این ها رو گاهی یادم میره ،خسته میشم دلم تنگ میشه و میترسم و اين ، انرژی زيادی از من می گيره . اونموقع زمان لازم دارم تا دوباره برسم به اون بالا و بتونم به همه چیز منطقی نگاه کنم . همه چیز روبراه و قشنگ و دوست داشتنیه . اما همین بهترینها گاهی برام بی رنگ میشن و من توی تونل بی جاذبه ای گیر میکنم که انگار چیزی متعلق به من توش رها شده و از من فرار میکنه و نمیتونم بگیرمش یا درکش کنم یا بتونم حداقل به یه چیز دیگه تغییرش بدم و این اذیتم میکنه .
اما وقتی تسبیحی بدستم میرسه که نمیدونم چطور تعریفش کنم ، وقتی نزدیک سحر به معجزه ای میرسم که نشون میده خدا چقدر دوسم داره ، به همون آرامشی میرسم که ته تهش یکی آروم زمزمه میکنهصبر کن همه چیز بهتر و بهتر میشه .
۱۳۸۴ آذر ۲۷, یکشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
من همیشه یک کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...
-
من همیشه یک کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...
-
وقتی دکترم نیک رو بدنیا آورد و گذاشتنش رو صورتم یه فسقلی ساکت بود تا نگاهش کردم و گفتم پس اون هیولای توی شکمم ت و بودی؟ اما حالا فکر میکنم...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر