فصل پروانه شدن است ؛
از مقابل فرودگاه که عبور میکنم مردمانی را میبینم که یا مسافرند یا برای بدرقه مسافرشان آمده اند ، فضا پر است از همهمه و شادی، اما من دلم میگیرد ، خوشا به حال آنان که میروند تا حج ابراهیمی را بجا بیاورند ؛ شب جمعه دعای کمیل مسجد پیامبر را از رادیوی کوچکم می شنیدم و اشک امانم بریده بود ، میدانم کوچک و حقیرم ، میدانم هراسان و غمگین و ناامید شده ام ، اما دلم که این چیزها سرش نمیشود ، بزرگترین آرزویش همین است ، حتماً لیاقتش را نداشته ام که تا بحال قسمتم نشده است شاید هم حکمتی دارد نمیدانم اما دلم این را هم سرش نمیشود ، میگویم خدایا امسال هم که گذشت ، امسال هم که من را به خانه ات راه ندادی ، نکند من آنقدر سیاهم که دوست نداری تا بدورت بگردم ؟ یعنی امسال هم شب عرفه را باید خانه خودمان باشم ؟ سرم گرم باشد به دنیا و خاکش و یادم نباشد که میشود جایی کمی دورتر سبک و غرق نور آرام زمزمه کرد :
انت المونس لهم حیث حشتهم العوالم و انت الذی هدیتم حیث استبانت لهم المعالم ماذا وجد من فقدک و من الذی فقد من وجدک ؟
مهربان من آخر کی به من بگو کی فصل پروانه شدن من هم میرسد ؟
۱۳۸۴ دی ۶, سهشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
من همیشه یک کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...
-
من همیشه یک کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...
-
وقتی دکترم نیک رو بدنیا آورد و گذاشتنش رو صورتم یه فسقلی ساکت بود تا نگاهش کردم و گفتم پس اون هیولای توی شکمم ت و بودی؟ اما حالا فکر میکنم...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر