۱۳۸۴ بهمن ۱۱, سه‌شنبه

گرومب ... گرومب ...

مینشینیم دور هم و کف دستها را میآورند جلو و میگویند بگو و من شروع میکنم و هر آنچه دوست دارند بشنوند را برایشان میگویم . میانه راه یادمان می رود این فقط یک بازی ست و خوشحال میشویم . بعد نوبت به خودم میرسد . من فقط این را بلدم که دستهایی که خطوط زیادی دارند انرژی خود را در جهات بسیار پراکنده میسازند و زندگی پر اتفاقی دارند . مثل دست خودم . این را میگویم و همگی نگاهم میکنند . بی آنکه چیز بیشتری بگویم . دست من یک دست شلوغ است .

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...